تبليغاتX
از جنس باران
دل سروده ها و نقد نظر
سه رباعی جدید

گفتم که گل پشت سرم می افتد؟

این منظرۀ دور و برم می افتد؟

عکاس به من گفت: کمی این سو تر

اینجا که بایستی حرم می افتد

....

انداخته گل گونه گندم اینجا

من هستم و دنیای تبسم اینجا

عکس شده پس زمینه اش رؤیایی

با گنبدت ای امام هشتم اینجا

....

از راه رسیده تشنه کامیم آقا

در حوض طلا دست به جامیم آقا

نوشیدم و یک سلام دادم به حسین

دلخوش به از این دست سلامیم آقا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:26  توسط سید حکیم بینش  | 

احساس مند

7.6.90

      ....

س: صیب اگه سیم تلفن شما بلند باشه، شما چه کار می کنین.

ج: مه خو زنگ می زنم به مخابرات و می گم سیم تلفن ما بلند است، از همو طرف بکشین کوتاه شوه.

س: صیب سوالی که تا به حالی بر تان حل نشده و هنوز هم ذهن شما را در گیر کده چه اس؟

ج: او سوال ای اس که چرا خوارم تا بیادر داره ولی مه یکی. هرچه فکر می کنم به نتیجه نمی رسم

س: صیب می گن بچه تان قهرمان او بازی شده، می شه بگویین که او شنا ره از کجا شروع کد؟

ج: بچه کلانم قهرمان اوبازی شده. وله مه بی خبر استم. اگه شروع کده باشه هم از زمین های خاکی شروع کده

س: درباره خر و پل یک کم احساسات نشان بتین.

ج: بچیم مره به خر و پول چه غرض. خو حالی که پرسان کدی به نشه ات خار نمی زنم . بعضی ها خرشان از پل تیر شده، بعضی ها خر شان در حال تیر شدن از پل است، بعضی ها خرشان ره راضی می کنن که از پل تیر شوه، بعضی ها که هیچ خر ندارن، بعضی ها خر دارن ولی نمی دانن که پل کدام طرف اس که خر خوده تیر کنن.

س: استاد چرا بعضی ها بعضی وقت ها کله شان کار نمی کنه؟

ج: از ای خاطر که بعضی ها به جای کودک درون خر درون دارن که گاهی زمام امور شه به دست می گیره.

س: استاد می شه بگویین قول و واده دادن های بعضی از کته کلان ها مثل چه اس؟

ج: واده دادن ها و قول دادن های کته کلان ها به یک جمله بگوییم مثل آیس کریم اس پیش از اویی که فکر شه بکنی او می شه.

      ....

8.6.90

س: صیب شما می فامین همی ماهی ها که غذا می خورن او نمی ره مابین دان شان.

ج: نمی فامم مه که غذا می خورم تا او نخورم از گلونم نمی ره پایین.

س: طولانی ترین زمان از نظر شما کدام زمان است

ج: به نظر مه همی پنج دقیقه های ببوی اولاتا که می گه مه می رم پنج دقه با سیاسر همسایه صحبت کنم و تو هر نیم ساعت به دیگ غذا سر بزن بسیار طولانی است.

س: صیب معاش تان زیاد شده یا نی؟

ج: مه به همی تهیه کننده می گم که همسرم گفت معاش مه زیاد کو، او می گه مه برم با همسرم مشوره کنم که معاش ته زیاد کنم یا نی.

س: استاد بسیار می بخشین که ای سوال ره پرسان می کنم. برم بگویین که شما چلباز استین یا ببوی اولاتای تان.

ج: دیگه شه نمی فامم همیشه سر شستن دیگ کاسه شیر و خط می اندازیم. او همیشه می گه: اگه شیر آمد تو دیگ و کاسه ره می شویی و اگه خط آمد مه می رم تلویزیون سیل می کنم.

س: صیب یک کلیب در اینترنت از شما اس که در حال گپ زدن با مامور ترافیک استین شما اونجه به ترافیک چه می گفتین.

ج: چه می گفتم؟ آ.... او مره گفت خلاف کدی باید اینه ای قدر جریمه بتی. مه هم برش گفتم صیب یک ذره ارزان تر حساب کنین، مشتری تان شوم.

س: مه یک متهم استم، دست و پای مره بسته کده ان و می گن که از خودت دفاع کو، استاد برشان بگویین که دست و پای مره باز کنن که چطو از خودم دفاع می کنم. ای پیامک ره یکی از حضار محکمه ره گفتم که برتان راهی کنه.

ج: ای خو نامردی است، دست و پای آدم ره بسته کنن و باز بگوین از خودت دفاع کو. بچیم خیر اس، بلاخره دست و پای ته واز می کنن، باز همو وقت از خودت دفاع کو. برشان بگو او وقت نماندین که از خودم دفاع کنم، حالی سیل کنین دفاع کدن ره.

      ....

9.6.90

س: سلام استاد مه می خواهم یک نفر به مه محبت کنه ولی کسی پیدا نمی شه، چطو کنم.

ج: بچیم اگه یک همزبان می خواهی، اگه یک یار مهربان می خواهی که خودشه صدقه ات کنه، او مه نیستم فامیدی

س: استاد اسب سفید رستم چه رنگی بود و مال کی بود؟

ج: نمی فامم، به خیالم اسبش سیاه بود و مال اسفندیار. او از پیش اسفندیار گرفته بود و باز باهم سرش جنگ کدن.

س: صیب یک خاطره از سفر دریایی تان بگویین.

ج: مه خو خاطره نداره اما خاطره یک کنسک ره بر تان می گم. یک کنسک با بچه اش می ره سفر دریایی به دور دنیا. بچه اش پرسان می کنه، پدرجان چرا با کشتی سفر نمی کنیم، می گه: خفه شو گمشو او بازی ته بکو

س: صیب وقتی مو مابین غذا باشه فرق می کنه که مژه دلبر باشه یا بروت اکبر؟

ج: خلص بگویم نی، فرق نمی کنه. چه فرق می کنه موی موی است دیگه، واقعا که بعضی ها با ایتو سوالهای شان موی بینی آدم می شن.

س: صیب همی بچه ها کی سر به زیر می شن؟ ایتو سر به هوا بودن هم خوب نیس، پای شان به یگان چیز بند می شه می افتن.

ج: بچیم وقتی که سنگ فرش خیابان آیینه کاری شوه، او وقت شاید که اونا سر به زیر شون.

س: صیب شما معمولا چه روزنامه ای ره می خوانین.

ج: مه روزنامه کثیر الانتشار می خوانم.

س: صیب بزرگترین گره زندگی تان چه بوده؟

ج: بزرگترین گره زندگی ام سیم هدفونم بوده است.

س: مه یک اوشتوک استم، می فامم که به درد نمی خورم، چون به دلیل ریزگی ام نمی تانم تأثیر گذار باشم.

ج: چوچه بچیم اگه به دلیل ریزگی ات تأثیر گذار نمی تانی باشی، حتما در خانه پر پشه زندگی نکدی.

س: سلام استاد می خواستم بیایم پیشت، مره ببخش نمی تانم برنامه های ته به خاطر مه تغییر نتی، چانست.

ج: ای چانس همیشه مره همی تو به دشت ایلا می کنی. اونه دیگرا ره سیل کو بیخی چانس شان اونا ره به کجا رسانده تو باز حتما خو استی.

       ....

10.6.90

س: صیب دوست دارین پس از مرگ تان اونایی که شما ره دوست دارن بر تان یک دقه سکوت کنن.

ج: نی حالی همو زبان نیش دار خوده بسته کنن، مره بس اس.

س: صیب شنیدن که بعضی از جوانها می گن ما قصد ازدواج ندارم.

ج: زیاد بچیم هر روز می شنوم. اونا خودشان خوب می فامن که ازدواج قصد نمی خواهه، پیسه می خواهه.

س: صیب شنیده شد که امسال از زنبورهای عسل خود بسیار رضایت داشتین، از چه خاطر آیا عسل زیاد داده اند

ج: نی بچیم غلط فکر نکو. اونا یک کار خوب دیگه کده ان. تا بخواهی خشوی جگر سوزمه نیش زده ان.

س: صیب چطو مه از نردبان 100 پله ای افتیدم ولی مره هیچ دیو نزد؟

ج: بچیم حالی از استاد امتحان هوش می گیری. از خاطر که تو از پله اول افتادی.

س: صیب مه زدم گلدان شیشه ای ره میده کدم، چه کار کنم که ببویم مره جنگ نکنه. یک اشتوک

ج: اشتوک بچیم، ری نزن خو. بر ببویت بگوی یادتان اس که همیشه نگران شکستن گلدان شیشه ای بودین. او می گه آ. حالی هم استم. باز بگو مادر جان دیگه نگران نباشین مه نگرانی شما ره بر طرف کدم.

س: شما وقتی بر تان مهمان می آیه کدام شعره برشان می خوانین. یک شعر دوست

ج: مه ای شعره می خوانم که به سراغ من اگر می آیید بیایید ولی بر غذا تشریف ببرید.

س: استاد وقتی صبح وقت بچه کلان آدم بیایه و بگویه صبح بخیر مه صدقه پدر مهربان و دست و دلبازم می شم ای چه معنا نداره. یک پدر

س: یک پدر بچیم! معنایش ایس که همی حالی به یاری سبز شما پدر مهربان نیازمندم.

س: صیب مه یک نقاشی از برات بروت خریدم اما نمی فامم که ای غروب آفتاب اس یا طلوع آفتاب شما بر ما بگویین که غروب ره نشان می ته یا طلوع ره

ج: مه برات بروت ره می شناسم. او هیچ وقت زود تر از 12 بجه نمی خیزه که طلوع آفتاب بکشه. پس او نقاشی غروب آفتاب ره نشان می ته. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:0  توسط سید حکیم بینش  | 

آهنگ زندگی

تهیه: خانم بیات

نویسنده: علوی

پخش: 30 تیر 1390

      ....

افکت: باز شدن در ، صدای پا، زن و مرد و کودک داخل خانه می شوند.

زن: دیدی خوارجانت چه کار کرد؟

مرد: مگرم چه کار کرد؟

زن: (ادای خواهر شوهر خود را در می آورد) البته سمیه جان از برادرم کلان تر است.

مرد: خو کلان تر استی نیستی؟

زن: نی مه می فامم که نیتیش از ای گپا چیست. نیست که شوهرش بد و بلا می کشه. عملی است. از حسودی اش ای گپا ره می زنه.

مرد: چرا تهمت ناق می زنی. که گفته شوهر خوارم عملی است. زن: مگرم ندیدی امشو چطو سیگرت می کشید.

مرد: خو هزاران نفر سیگرت می کشند. مگرم همگی عملی استن.

زن: رنگ و قواره شه چه می گی؟

کودک: مادر جان مادر جان! مه خوم می آیه.

زن: ( با عصبانیت) خو یک گوشه خو شو دیگه.

کودک: نی نی برم قصه بگو.

زن) با حالت خاص) پدر جانلت چیزهایی برت بگویم که هم تو پیشمان شوی هم مه.

زن: هر گپی دلش است می زنه باز می گه نمان دانم واز شوه. تو کی دانت بسته بوده مرد؟

مرد: لاحول ولا شیطان می گه که

کودک: پدرجان پدرجان!

مرد: پدرجان و درد. پدرجان و بلا. خو اگه خو گر استی خو شود دیگه. چه ناق نق نق کده راهی استی.

زن: چه کار داری به دخترم. عقده خود سر او چرا خالی می کنی؟

مرد: (فریاد می کشد) دان ته بسته می کنی یا که خودم ....

کود( جیق می کشد و گریه می کند)

زن: جان مادر نترس. مه پیشت استم سیل کو طفل بی گناهم بید واری می لرزه.

مرد: خو کلش گناه توست از راه نرسیده شروع می کنی.

زن: برو بابا باز کل چیزهاره به گردن مه می اندازی. بیا دخترم بیا بریم ک�%8ا عروسکش.

کودک: الهی صدقه ات شوم چرا ایقدر بانه میگیری....خو خو ...یعنی چه؟ مه خو همی دیروز برت چاکلت خریدم مادر جان می گه چاکلت دندانها را خراب می سازه. ...آ...می خواهی مثل مادر کلانم شوی.... خو شو دیگه. یک کوت کار دارم. دیگ نکدم. خانه ره جارو نکدم....اه ذله ام ساختی ....هرچقه برش می گم آرام شو باز گریه کده راهی است....ناز ناز.... مه دوستت دارم....خو شو که اینالی پدرم می آیه، باز کت مادر جان جنگ می کنه نمی مانه که خو شوی. ... خو خو تو چشمای ته پت کو مه قصه هم برت می گم. ...پشک گفت: میو میو حق با مه است....کل تقصیر ها هم به گردن توست.... فامیدی یا نه میو میو....الهی صدقه اش شوم چقدر زود خو رفت....

(افکت در زدن)

(کودک با خود) پدر جان است. اینالی می آیه که جنگ کنه. خوب شد گودی گکم خانه استم.

      صدای پا

مرد: اوفف که چقدر مانده شدم.

زن: ( با چای می آیه) سلام مانده نباشی.

مرد: سلام زنده باشی.

زن: خی کو سودایی که گفته بودم از راهت بخری؟

مرد: الا بیخی از یادم رفت. خو باشه یک وقت دیگه.

زن: مه او کچالو ها ره همی حالی به کار داشتم. چرا فکرته نمی گیری مرد.

مرد: خوچه کار کنم از خاطرم رفت.

زن: تو چه به خاطرت می مانه.

مرد: منظورت چیس؟

زن: گمشکو چایته بخور

مرد: خی گپ الایی نزن.

زن: مه گپ ایلایی می زنم؟ مه؟

مرد: نی همی حالی مه گپ ایلایی زدم.

زن: می خواهی گپ هایی ره که قبل از عاروسی ما می زدی یکی یکی برت بگویم، تا فامیده شوه که گپهایی ایلایی یه..

زن: داوود داوودکجا می ری؟

کودک: پدرجان قار کد مادر؟

زن: مه چه می فامم؟ دوره به کل چپه شده جایی که مه برم خانه پدر خود. پدرت قار می کنه.

کودک: مادر جان وقتی قار کدی مه هم کت شما بیایم.

زن: نی تو می دانی و پدرجانت.

      .....

افکت شب

کودک جیق می کشه و بعد خر خر می کند.( خواب است)

مرد:( سراسیمه) چه گپ شده

زن: هیچی به گمانم باز خو دیده.

مرد: خو؟!

زن: آ دیگه . حتما باز خو دیده که مه و تو جنجال می کنیم.

مرد: آه می کشد.

زن: تمام روز وقتی کت گودی گک خود گپ می زنه از جنجال مه و تو برش گپ می زنه.

مرد: خو کمتر ناق جنجال کو

زن: مه جنجال می کنم یا تو

مرد: معلوم اس تو. .

زن: یک دفه شد که به گپ مه گوش کنی.

مرد: خوب گپ است مه باید به گپ تو گوش کنم؟ باز نام خوده چه بانم.

زن: آدم.

مرد: (عصبانی) خودت آدم نیستی. خودت نافامی. گپ دانته بفام.

زن: معلوم است که آدم است که نافام است.

مرد: فریاد می کشد) گنگه شو اگه نی که ....

زن: شرم نشو کت چپات به دانم بزن.

کودک( جیغ می کشد و از خواب می پرد) مادر مادر جان! گریه می کند)

      ....

      چند هفته بعد

مرد: (چای می خورد)

کودک: پدر جان پدر جان

مرد: جان پدر گپ ته بزن

کودک: شما جان تان جور است پدر جان!

مرد(با تعجب)  بلی آ جان پدر چطو مگرم؟

کودک: خی اگه جور استین چرا کت مادرجان جنگ نمی کنی.

      هرسه نفر می خندند.             

پایان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 14:38  توسط سید حکیم بینش  | 

گلچین موسیقی

تهیه: وفا

نویسنده: علوی

پخش: 3 تیر 1390

      ....

ای نام تو بهترین سر آغاز

بی نام تو نامه کی کنم باز

سلام، سلام به شما خوبان و عزیزانی که هم اکنون صدای ما را می شنوید.

      ....

بهروزی و سعادت شما بزرگواران همراه آرزوی قلبی ماست. گلچین موسیقی را تقدیم تان می کنیم از رادیو دری صدای خراسان رضوی مشهد مقدس.

      ....

امروز هم سبدی از گلهای سفارش شده توسط شما خوبان آورده ایم. امید داریم که از شنیدن نغمه های امروز لذت ببرید.

      ....

8780001 مشهد مقدس، 0752024067 کابل

      ....

در آغاز پیش کش حضور تان می کنیم آهنگی زیبایی .....

      ....

احتمالا در مورد طلا و قیمت آن و اینکه ما آدم ها هرچیزی با ارزشی را با طلا مقایسه می کنیم چیزهایی شنیده اید. مثلا وقت طلاست یا فرصت �ی ظاهر سازی است. اگر شما عزیزان به ظاهر سازی اعتقادی ندارید از این توصیه اگر شما عزیزان به ظاهر سازی اعتقادی ندارید از این توصیه استقبال خواهید کرد که بزرگی گفته است پوشاک کهنه بپوش، اما کتاب تازه بخر.

      ....

نگاهی که ما بزرگسالان به اطفال داریم این است که آنها چیزی زیادی نمی فهمند و آنها را جدی نمی گیریم اما در دنیای آنها آموختنی های زیادی هست. کودکان نه تشویش آینده را دارند و نه گذشته آنها را به خود مشغول کرده است. آنها از فرصتی که هم اکنون دارند لذت می برند. کاری که ما بزرگسالان کمتر انجام می دهیم

      ....

در زندگی ما واقعیت ها و حقایقی وجود دارد که راه منطقی رو به رو شدن آنها قبول آنهاست چر�87 خودشان به سمت بلند مرتبگی حرکت کنند دیگران را به پایین می کشانند. بهتر است انسان خودش قد بکشد. نه اینکه زیر پای دیگران گودال بکند.

      ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 14:30  توسط سید حکیم بینش  | 

یک صبح یک سلام

نویسنده: علوی

تهیه: آقای مجاب

پخش: 30 تیر 1390

      ....

الهی! اگر طاعت بسی ندارم، در هر دو جهان جز تو کسی ندارم

      ....

با حمد و سپاس خدای یگانه آغاز می کنیم

سروران و بزرگوارانی که ما را همراهی می فرمایید سلام بر شما

      ....

پرنده روی شاخه ذکر می گفت، درخت دستهایش را بالا برده بود، نسیم همه چیز و همه کس را نوازش می کرد، اما مرد چیزی نمی دید و نق نق می کرد.

      ....

امروز صبح را با چه ذکری آغاز کردید؟ تبسم تان را به چه کسی پیش کش کردید؟ فکر می کنید امروز خدای مهربان شما را به چه عنایتی مهمان خواهد کرد؟

      ....

از اینکه با شما خوبان هستیم احساس خوبی داریم.

      ...

سلامی و کلامی

همه چیز را باید از خداوند مهربان خواست او هم بخشنده است و هم قادر و توانا. اما حکیم و آگاه بر حال و آینده است با اعتماد کامل باید از او خواست اما بر حکمت او باید برد بار و صبور بود.

آورده اند که موسی پیامبر(ع) درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت ای موسی دعا کن خدای عز و جل مرا کفافی دهد از بی طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد مرد درویش را دید گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده. گفت: این چه حالت است. گفتند: خمر خورده، عربده کرده و کسی را کشته و اکنون امر به قصاص کرده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 14:28  توسط سید حکیم بینش  | 

جاده جوانی

نویسنده: بینش

تهیه: آقای موحد

پخش: 29 تیر 1390

      ....

امروز هم ما با شما همراز هستیم

درجاده ای پر شور و شر همساز هستیم

در پیش رو مان طرح فردا نقش بسته

ما غرق صد آیینه چشم انداز هستیم

      ....

با نام خدا و با عشق او یک سفر دل انگیز دیگه ره آغاز می کنیم در جاده جوانی

       ....

سلام جوانان! فرزندان غیور قلب آسیا

       .....

سلام همسفران خوب و بی ریای امروز و هر روز ما.

       ....

شما در جاده جوانی، بزرگراه همت و تلاش استین، سفر بخیر

       ....

در سر رسید جاده جوانی یک سفر به یاد ماندگی دیگه نوشته خواهد شد و ما هیچوقت یاد ما نمی ره ای لحظه های خوبی ره که با شما دوستان خوب سپری می کنیم. 

       ....

بلی مقدمه سفر شیرین ما دعای خیر شمه یک برنامه خوب، حضور و مشارکت شما خوبان است. مثل همیشه با برنامه خودتان همدلی کنین با ای شماره تلفنها:

تلفنها:

       ....

مقدمةً بگوییم که وقتی گپ از ازدواج می شه، قند به دل بعضی ها او می شه. بخصوص اگه وقت و نا وقت پدر و مادر شان درباه ازدواج اونا گپ بزنن. امروز ما می خواهیم قند به دل بعضی ها او کنیم. یعنی در بحث مقدمه می خواهیم درباره مقدمه ازدواج صحبت کنیم. موافقین که؟

       ....

مقدمه ازدواج از او مقدمه هایی اس که نمی شه در او اهمال کد. ای مقدمه همو خشت اولی اس که اگه کج مانده شوه، تا ثریا می ره دیوار کج، تا ثریا ره خو اوسو بان، چیزی تیر نمی شه که خراب می شه. دیگه خود تان می فامین.

       ....

که اس که دوست نداشته باشه با خانواده های اصیل وصلت کنه؟ شما از هر جوانی که پرسان کنین معیارت در انتخاب همسر چیس؟ یکی از نکاتی ره که به او اشاره می کنه، داشتن همی اصالت خانوادگی اس، اما اصالت خانوادگی در چه اس؟ اینجه اس که جواب ها فرق می کنن. اینجه س که مقدمه ها فرق می کنن. مقدمه ای که شما نوشته می کنین، با مقدمه یک جوان که در رفاه کلان شده، فرق می کنه.

       ....

پدری از خواستگار دخترش پرسان می کنه در دختر مه چه دیدی که می خواهی کتش ازدواج کنی؟ می گه: وله در دختر شما که چیزی ندیدم ولی در حساب بانکی شما چیزهایی دیدم.

بلی بلی مقدمه بعضی از ادواج ها حساب بانکی یا پول و ثروت پدر دختر و پسر می باشه، شما حدس می زنین که عاقبت ای قسم ازدواج ها چه خواهد بود. بلی اگه عاقبت تلخی نداشته باشه، چندان عاقبت شیرینی هم نخواهد داشت.

       ....

بعضی ها به یک نگاه یک دل نه صد دل می بازن و پدر و مادر بیچاره خوده وادار می کنن که برن برشان خواستگاری. هرچه او بیچاره به گوششان می خ%ا جان چرا ایقدر سخت می گیرین، فردا دیگران بر پسر خودتان هم همی شرط و شروط ها ره می مانن. شما وضع بد مالی یک جوان ره دیدین اما او نجابت ره در چشم هایش ندیدین. شما دیدین که جوانی خانه و موتر نداره، اما صداقت و صفا ره در او ندیدین. بابا یک کمی فکر کنین همی شرط و شروط های سخت، مقدمه ای شده که بسیاری از جوانها به ای باور برسن که فکر کنن قادر به ازدواج نیستن. 

       ....

کاملا درست، گپ تو دوستی که بر ما پیامک روان کدی و گفتی مقدمه یک ازدواج خوب شناخت کافی از همدیگر است. درست اس ای شناخت است که پایه سنگ یک زندگی شیرین ره می تانه بریزه.

       ....

یادش بخیر عروسی هایی که در حویلی های کلان گرفته می شد. خانه ها و حویلی های همسایه %ی پراکنه و همگی روی چوکی های قید زورکی به همدیگه لبخند می زنن و در دل خدا خدا می کنن که نفر پهلوی شان بخیزه و بره. کرایه و خرچهای بیجای که مصرف می شه جای خود. بابا ای چه مقدماتی اس که بعضی ها بر زندگی آینده شان می ریزن.  

       ....

احساس مند

س: استاد امروز شاگردک تان نیس پشت سرش لغز خوانده راهی استین.

ج: از دست ای شاگردک، از دستش به گلویم رسیده. از وقت مقدمه چینی کده که مره در میدان ایلا کنه. خاک د سرش. مه باز کتش گپ می زنم. حالی مجری جان خودت پیامک بخوان. بیا یک کار می کنیم مه شاگردک خوده بیخی دور شه خط می کشم، تو بیا جایش همینجه باهم پیامک می خوانیم.

مجری: نی استاد! مه خو می فامین هزار تا کار دارم. بگذریم استاد اجازه % همسرم دیوانه کده بود. رفتم خوده عاشوق انداختم و مراد دل حاصل شد.

س: صیب اگه یک روز برین خانه و با یک ذره عشق یک ذره محبت و یک ذره ملایمت روی به روی شوین ای مقدمه چه اس؟

ج: ای مقدمه جیب خالی کدن مه اس. حتما همسرم بوی برده که معاش خوده گرفتم.

س: استاد امروز مدیر ما  از  مه تعریف کد ای  مقدمه چه چیزی اس؟

ج: بچیم خلص برت بگویم که ای مقدمۀ از ای  اس که می خواهه یک کار دیگه ره به برت بته.

س: مه یک متملق استم. ایقدر مه از دیگران تعریف کدم یک نفر پیدا نشد که از مه تعریف کنه.

ج: بچیم متملق اینه مه از تو تعریف می کنم. زبان تو شمشیری اس که هیچوقت زنگ نمی زنه.

س: اگه شما بخواهین یک خانه اجاره کنین و یکی از شرطهایش ای باشه که � از لدری نمی تانم دوست خوده صدا کنم به نظر شما چه کار کنم.

ج: لدر جان مه صدقه لدری ات شوم. بچیم وقتی دوستت فاژه می کشه برش بگو تا دانت واز است همو رفیق مره هم صدا کو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 14:1  توسط سید حکیم بینش  | 

جاده جوانی

نویسنده: بینش

تهیه: آقای موحد

پخش: 30 خرداد 1390

       ....

در عشق اگر دچار ترافیک می شوم

اما چقدر خوب که نزدیک می شوم

من هم قدم به جاده عشقت گذاشتم

جز در شعاع عشق تو تاریک می شوم

وقتی که حرف های صمیمانه می زنم

صد جاده آسمان به تو نزدیک می شوم

       ....

بنام او که نهر های آرامش از زیر درختان ذکرش جاری اس.

       ....

دوستان جوان، همسفران خوش حساب سلام

       ....

سلام به شما که قبل از ای که بیگ سفر خوده بسته کنین، حساب کتاب های خوده کدین

       ....

جاده جوانی امروز هم پر بیر و بار اس، مراقب باشین که تکر نکنین

       ....

امروز هم جمع دوستانه ما جمع است، حیف نیس در سفر امروز جای تان خالی باشه

       ....

نه دیگه نشد، اینجه از او جای های نیست که بگویین دوستان جای ما. هیچ کس جای کسی ره نمی تانه پر کنه.

       ....

دیدین چقدر زود دقایقی از فرصت پنجاه دقیقه ای ما تیر شد، شتاب کنین که فرصت ها صبر نمی کنه.

       ....

برو بخیر طرف ما شما دوستان خوش حساب استین.

       ....

گفتین یک عالم حرف دارین؟ خب امروز هم ما ره مهمان کنین به گپای زیبای تان، ای هم رمز های ورود تان به جاده جوانی

تلفنها:

       ....

نام شما شاید در فهرست سرمایه داران بزرگ نباشه، اما شما از بسیاری از سرمایه داران کده هم سرمایه دار ترین. شما گنجی دارین که بسیاری از اونا اگه کل سرمایه خوده هم بتن نمی تانن ای گنج ره به دست بیارن. ای گنج، ای طلای نایاب وقت و فرصت جوانی اس. امروز از حساب کتاب وقت و فرصت جوانی گپ می زنیم شما هم در بحث شرکت کنین.

       ....

گمشکو حالی وقت زیاد است، بعد انجام می تم. بابا فردا هم روز خداست، نیست؟ خب فردا شروع می کنم. تا امتحانها یک ماه مانده اووو کو تا یک ماه. فکر می کنین چه کسانی ای گپاره می زنن؟ درست اس کسانی که حساب کتاب وقت خوده ندارن و برای زندگی خود برنامه ریزی نکده ان. اونا شاید فکر نمی کنن که تا چشم به هم بزنن، فرصت های شان تمام می شه.

       ....

شما هم پیسه زیاد گم کدین؟ درست اس؟ چقه دل آدم می سوزه نه؟ شما حتی اگه یک افغانی گم کنین دل تان می سوزه، چه برسه به ای که پیسه تان ره به دست خودتان دور بندازین. اگه کسی ای کاره بکنه، می گین فلانی دیوانه شده. اما بعضی ها چیزی ره دور می اندازن که از طلا کده ام با ارزش تر اس. اونا هیچ چرت خوده هم خراب نمی کنن، به قول معروف هیچ رای هم نمی زنن و کسی هم به اونا نمی گه دیوانه. چطو می تانن؟ واقعا چطو می تانن بعضی ها فرصت های خوده از دست بتن و ناراحت هم نباشن. جای تعجب داره نه؟

       ....

 هیچ کس نمی گه با دوستانت نگرد، هیچ کس نمی خوش نگذران با اونا. هیچ کس نمی گه تفریح نکو، هیچ کس نمی گه اینترنت نرو و حتی نمی گن وارد چت روم نشو و با دوستانت چت نکو اما هر کاری یک حساب کتابی داره؟ خودت بگو حساب کتاب نداره؟ درست اس اگه تقسیم اوقات دقیق نداشته باشی، از دیگه کارهایت می مانی. وقت خوده باید قسمی تقسیم کنی که به همه کارهایت برسی و البته حد و حدود هایی ره هم که لازم است باید رعایت کنی، او وقت به جای ده ساعت با دوستانت، یک ساعت با اونا تیر خواهی کد و ای یک ساعت چقدر خاطر انگیز و زیبا خواهد بود.

       .... 

گاهی در آگهی های روزنامه ها می خوانین که شرکتی به یک حسابدار امین و قابل اعتماد نیاز داره؟ شما دوستی که حساب داری خواندی، فکر می کنی، شما ره  ای شرکت استخدام خواهد کد؟ بلی دیگه، ....حتما باید امین باشی و مورد اعتماد. راستی اگه خودت صاحب همو شرکت می بودی، شخص مثل خوده استخدام می کدی؟ اگه جواب تان مثبت اس معلوم می شه که شما واقعا امین استین. اما دوستان ما و شما قبل از ای که در جای دیگه حساب دار باشیم، خوب است که حساب دار امین برای خود باشیم. یعنی حساب کتاب اوقات و برنامه زندگی خوده دقیق داشته باشیم، از اوقات خود نزنیم. فکر می کنین حسابدار امین برای خود هستیم؟

       ....

می دانیم که شما هم از دست کسانی که به قول و قرار خود پای بند نیستن، دل پر دارین؟ معلوم اس که اونا نه به اوقات خود ارزش قایل استن و نه بر اوقات دیگران. همو قسم که خودشان حساب کتاب وقت شان معلوم نیس، فکر می کنن دیگران هم مثل خودشان استن. یک نفر نیس که به اونا بگویه: «بابا دیگران حساب کتاب دارن، دیگران برنامه ریزی دارن، ده دقیقه دیر رسیدن شما، ممکن اس، تمام برنامه ریزی های اونا ره به هم بریزه. پس خواهشا یک کمی مراعت کنین.» بلی  از ای خواهش ها زیاد شده اما کو گوش شنیدن.

       ....

احساس مند

س: شما اهل حساب کتاب استین.

ج: بلی مه هم کتاب زیاد دارم و هم هر روز پیسه های خوده حساب می کنم.

س: یک جوان چطو می تانه حساب کتاب داشته باشه؟

ج: مه فکر می کنم یک جوان به جای ای که وقت خوه به حساب کتاب تیر کنه، بره جوانی کنه. یک جوان وقت بسیار داره، باز بخیر به وقتش هم حساب خواهد کد هم کتاب خواهد کد.

س: مه یک جوان استم، بسیار هم کاکه کاکه می گردم ولی هیچ کسی حساب کتاب نمی کنه که همی کاکه کاکه گشتن چقدر بر مه خرج داره؟

ج: درست اس کاکه بچیم. هیچ کسی حساب نمی کنه که همی پتلون قیفت، همی جمپر چطورکی، همی بوت های چطورکی چقدر پیسه اش شده. اونا فقط کاکگی ره می نگرن و بس. بلی باید واه وا بگوین که چه پتلون قیمتی پوشیدی و چه بوتی داری و..

س: آیا یک کته کلان هم باید مورد حساب کتاب باشه و حساب پس بته؟

ج: نی یک کته کلا هیچوقت نباید حساب پس بته. بلکه دیگران باید به یک کته کلان حساب پس بته. بد می کنه او کسی که کته کلان ره مورد حساب کتاب قرار می ته. کته کلان او قدر حق نداره بخوره؟ پس چرا کته کلان شده.

س: مه یک ببوی اولات%D

س: مه یک اشتوک استم چرا با یک اشتوک بی حساب کتاب باید لت شوه

ج: بچیم اشتوک جان پروسه آدم شدن، می طلبه که یک اشتوک بعضی وقت ها بی حساب کتاب لت شوه. لت نشوه آدم نمی شه.

       ....

چندک و قتقتک

مسابقه

نویسنده: بینش

تهیه: خانم موسوق

ضبط 31 خرداد 1390

       ....

مسابقه امروز ما بین چار لوده محترم است. البته ما قبلا بین چار لوده محترم دیگه مسابقه برگزار کدیم اما ای لوده های می گن از اونا هم لوده تر اس، امروز معلوم خواهد شد.

س: اگه یک طیاره در حال سقوط باشه و شما هم در او طیاره باشین چه کار می کنین؟

1.   مه به پیلوت می گم، ای ی ی فکرته بگی، ما آرزو داریم.

2.   مه می گم بان سقوط کنه، مال بابیم که نیس.

3.   مه با چتر نجات می پرم، (با خود)آ.. اگه باز نشوه چی؟ ...نی نی نمی پرم خطر ناک اس.

4.   مه به دیگران دل می تم که چیغ نزنین، هر صعودی سقوطی هم داره.

....

س: اگه شما ره به جرمی دستگیر کنن، دوست دارین  که شما ره بالای از پلی آویزان کنن؟ ممکن اس ریسما هم پاره شوه

1.   مه دوست دارم. چقه مزه می ته که آدم بالای پلی که یک رودخانه باشکوه اونجه جاری اس و یک کوسه هم منتظر دان خوده واز گرفته گاز بخوره.

2.   مه خو شنا بلد نیستم، خواهش می کنم برشان بگویین که ریسمانش محکم باشه.

3.   مه هم دوست دارم، چند ماه اس که جان خوده نشستم، همونجه ما بین او می افتم جانم که تازه می شه.

4.   آویزان کدن هم سر مرد می آیه. بان که ما هم یک دفه آویزان شویم.

....

س: شما اگه به عیادت یک بیمار برین، چه کار می کنین؟

1.   مه به چه او میگم، امدفعه هم مثل دفه پیش نکنین که مره تشییع جنازه خبر نکنین

2.   مه می گم خیر اس کلگی می میرن. ای راهی اس که باید همه بریم.

3.   مه می گم خوب آدم خو استی، حیف که دیگه خوب نمی شی.

4.   مه خانواده بیماره دلداری می تم و می گم خیر اس، باز بخیر نوبت مرگ شما هم می رسه.

...

س: شما تا به حال جان کسی ره هم نجات دادی؟

1.   یک نفر غرق می شد؟ برم گفت کمک کمک شنا بلد نیستم. مه هم برش گفتم برو لوده ایقه غال مغال نکو مه شنا بلد نیستم، دیدی که هیچ چرت خوده خراب نمی کنم

2.   یک نفر مابین او افتیده بود، برش گفتم چه کار می کنی، گفت غرق می شم، گفتم پس مشغول باشین، مه فکر کدم که شنا می کنین.

3.   مه جان یک نفره نجات دادم، یک گدا ره برم گفت اگه دو روپه برم بتی از خوشی جان می تم، برش ندادم که نموره.

4.   دو نفر یخن در یخن شده بود، یکی اش می گفت مره از دست ای دیوانه نجات بتین که می کشه. گفتم دروغ نگو پدرش هم کشته نمی تانه، باز او هر دو مره لت کدن که بابه ما ره دو می زنی. لت خو خوردم نوش جانم ولی او بچه ره هم نجات دادم.

س: اگه شما چهل تا از رفیقای خوده به یک رستوران دعوت کنین، چه قسم غذا سفارش می تین؟

1.   مه می گم بر ما یک بشقاب سوپ با چهل تا قاشق بیارین.

2.   مه می گم بیادرا آدم از بوی غذا هم سیر می شه، چه کنیم بی جای بی جای پیسه خرج کنیم

3.   مه یک بشقاب سوپ سفارش می تم و یک قاشق و نوبتی سوپ ره می خوریم.

4.   مه می گم بیادرا ما خو نام ما به لودگی بد اس می ریم همی رستورانچی ره لت می کنیم و از دل خود غذا می خوریم.   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:6  توسط سید حکیم بینش  | 

جاده جوانی

نویسنده: بینش

تهیه: آقای موحد

پخش: 28 خرداد 1390

      ...

به نام او که یادش همسفر ماست، خدای خوب و مهربان

      ....

دوستان جوان سلام!

      ....

همسفران کوی عشق سلام

      ....

منزل به منزل همسفر محبت های شما هستیم. خوش آمدین به جاده جوانی.

      ....

امروز آب و هوای جاده جوانی سنگین است. امروز دلهای شما تل زینبیه است و شما سوگوار عقیله بنی هاشم استین.

....

سالروز رحلت بانوی صبر و استقامت زینب کبری(س) بر شما و همه عاشقان اهل بیت تسلیت باد.

      ....

برو بانو

کربلا را ببر

به خرابه های کوفه و شام

خطبه بخوان، زبان تو شمشیر حسین است

خطبه بخوان تا عشق ادامه پیدا کند.

      ....

50 دقیقه با حضور و همدلی شما غمها سبک تر می شه. تشک%tl>تلفنها:

      ....

زندگی ساعت تفریح نیست....

هیچ می دانی آیا

ساعت بعد چه درسی داریم

زنگ اول دینی

آخرین زنگ حساب

با ای شعر از زنده یاد سلمان هراتی شاعر معاصر ایران دوسیه موضوع ره باز می کنیم. ای هفته می خواهیم حساب کتاب کنیم، یعنی موضوع برنامه حساب کتاب است و اما امروز درباره حساب کتاب پایان روز، حساب کتاب پایان کار و ای که چرا یک جوان حساب کتاب داشته باشه گپ می زنیم. شما هم با ما حساب کتاب کنین، یعنی در بحث شرکت کنین.

      ....

شما حساب تان خوب است؟ معلوم اس که خوب اس. شما حساب دقیقه ها و ثانیه های خوده دارین و برای لحظه لحظه زندگی تان برنامه ریزی کدین. مگرم می شه یک جوان او هم جوان عصری تان از خودتان نمره کامل بگیرین؟ فکر می کنین کامیاب خواهد شدین؟ نکنه یک وقت نمره منفی بگیرین و یا مشروط شوین. درست اس کم نیستن جوانهایی که ناکام می مانن، اما با حساب کتابی که می کنن، برای فردای خود یک برنامه دقیق می نویسند تا ضمن جبران گذشته آینده خوده هم تضمین کنن.

      ....

بعضی ها که کتابچه حساب کتاب خوده هموار می کنن، می بینن که چقدر رفتار شان با والدین شان بد بوده، چقدر نگاه شان به بعضی اتفاقات منفی بوده، چقدر می تانسته ان کمک کنن، دریغ کده ان، چقدر می تانسته ان دست افتادگان ره بگیرن، نگرفته ان. چقدر فرصت های خوب داشته ان، از دست داده ان. چقدر می تانسته ان مطالعه کنن، نکرده ان، چقدر می تانسته ان تلاش کنن، نکرده ان و عجیب�ی مشخص کدین و در ای ایستگاهها کارها و برنامه خوده بر آورد می کنین. مثلا شروع یک کار بر شما یک ایستگاه است و پایان او کار یک ایستگاه. شما در ایستگاه آغازین با خود حساب کتاب می کنین که چگونه کاره شروع کنم؟ چه کار کنم که بهترین نتیجه ره بگیرم؟ با چه کسانی بهتر می تانم کاره انجام بتم؟ به کجا باید برسم؟ چه موانعی بر سر راهم وجود داره؟ و سوالهایی از ای قبیل و در پایان کار هم با خود حساب کتاب می کنین که آیا او نتیجه ای ره که می خواستم گرفتم یا نه؟ چرا نتانستم به نتیجه لازم برسم؟ به جایی که می خواستم برسم رسیدم یا نه؟ چرا نرسیدم و خطاهایم چه بوده اس؟ جواب ای سوالها باور کنین زندگی شما ره دگرگون می سازه.

      ....

بعضی ها از حساب کتاب خجال� تانن فرار کنن و تا کجا؟

      ....

آفرین به شما که از محاسبه و حساب کتاب فرار نمی کنین؟ چرا بگریزین شما که حساب تان پاک است؟ چرا بگریزین وقتی که حساب تان دقیق است و پاک؟ اگه اندوال تان هزار دفه هم بخواهه با شما حساب کتاب کنه، بازهم حاضرین. بلی شما با هرکه حساب دارین مشتاقانه بر سر حساب کتاب حاضر می شین و از حساب و کتاب هم هیچ ترس و ابایی ندارین. به قول معروف

آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.

.....  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:9  توسط سید حکیم بینش  | 

جاده جوانی نویسنده: بینش تهیه: آقای موحد پخش: 26 خرداد 1390 ....َ بی عشق، بی علی شود آیا به جاده زد؟ این عشق عشق اوست که در جاده می دود امروز باز همسفر عشق او شویم امروز هم بیا و بگو یا علی مدد .... بنام خدای خوب و مهربان .... با تازه ترین سلام ها، به استقبال شور و شادی های شما می ریم. .... سلام بر شما که دل تان از عشق علی(ع) لبریز است. .... سلام بر شما که در جاده زندگی جای پای علی(ع) ره دنبال می کنین. .... امروز شور و شادی همسفر ماست، شما هم بیایین. .... در چنین روزی برادر پیامبر(ص) قدم به جهان ماند، سالروز مقدمش گلباران .... در چنین روزی علی صدای عدالت متولد شد، بر شما و همه عدالت خواهان میلادش مبارک. .... همه چیز برای یک سفر شیرین 50 دقیقه ای دیگه آماده اس، با شکر خنده های تان شیرین ترش کنین .... امروز هم در میان شور و احساسات شما حرکت می کنیم یا علی مدد! .... راستی با تماسهای تان ابراز کنین شور و شادی ها�%7 ای محور دوسیه ای موضوع ره هم بسته کنیم. .... «لقمان ره گفتن ادب از که آموختی گفت از بی ادبان، هرچه از ایشان در نظرم نا پسند آمد، پرهیز کردم.»(کنایه) قابل توجه بعضی ها که وقتی یک بی ادبی از کسی می بینن، به جای عبرت گرفتن، او بی ادبی ره تکرار می کنن. اونا حتما ای جمله امام علی(ع) ره نشنیده ان که هرگاه در دیگری اخلاق ناپسندی را دیدی، بپرهیز که آنگونه رفتار در خودت نباشد .... با هرکس رو به رو می شد سلام می داد، هم به خرد هم به کلان. هیچ وقت پای خوده پیش کسی دراز نمی کد. وقت نگاه به صورت کسی خیره نمی شد، با چشم و ابرو به کسی اشاره نمی کد. وقتی می نشست تکیه نمی داد. وقتی با کسی دست می داد، هیچ وقت دست خوده پس نمی کشید، تا طرف مقابل دست خود را بکشد. هیچ غذایی ره بد �%فتار مودبانه پیامبر ماست. در رفتار ما و شما چقدر ای رفتار پیامبر دیده می شه؟ .... اجازه بتین در روز میلاد اسوه ادب حضرت(ع) به دو نمونه از ادب حضرت هم اشاره کنیم. شما سیره امام علی(ع) ره که مرور می کنین، یک نقطه سیاه در زندگی ایشان نمی بینین، ایشان مظهر ادب و تواضع بودن. هیچگاه و در هیچ شرایطی، از دایره ادب خارج نشدن. در جوانی در جنگ خندق وقتی عمربن عبدود ره از پای در می آرن، او بر صورت حضرت آب دهان می اندازه اما امام مقابله به مثل نمی کنن، بلکه خشم خوده کنترل می کنن و بعد از ای که خشم شان فرو می نشینه، فقط برای رضای خدا سر او را جدا می کنن. .... شما به هر نقطه از زندگی امام علی(ع) که انگشت بانین، چیزی جز ادب مشاهده نمی کنین. حتی وقتی خلیفه ان و قدرت دارن.7یمان بیاره .... بسیار سخت اس نه؟ ای که کسی به شما بی ادبی کنه، ناسزا بگویه ولی شما خشم خوده کنترل کنین که هیچ در حق او خوبی هم بکنین. اما دوستان بزرگان ما ای قسمی بودن. مثلا مردی به مالک اشتر در بازار توهین می کنه، او می ره به مسجد و برای او دعا می کنه، یا وقتی امام حسن(ع) مورد اهانت مردی قرار می گیره، از نیازمندی های او می پرسه و با بخشندگی خود او ره متوجه خطای بزرگش می سازه. درود بر شما جوانانی که با ادب خود برای بسیاری از کسانی که به شما بدی می کنن، خوبی می کنین. .... احساس مند س: سلام استاد مه یک شخص بی ادب استم آیا راهی اس که با ادب شوم ج: نه نه، هیچوقت برای یک بی ادب جاده ادب باز نیس. دیگه بی ادبی نکو و برم پیامک نتی. س: استاد به مه هر وقت می گن ادب از استاد با ادبش پاسخ می ته. س: استاد امروز روز خدا حافظی با چه اس؟ ج: امروز روز خدا حافظی با ادب اس. امروز ما با ادب خدا حافظی می کنیم. امروز ما دوسیه ادب ره بسته می کنیم. منظورم موضوع ادب اس. نی خود ادب ما با خود ادب هیچ وقت خدا حافظی نمی کنیم س: استاد بچه خوده چه قسمی ادب می کنین؟ ج: مه با زبان نرم و ملایم و با عمیق ترین احساسات می گم، بچیم به زبان خوش ادب می شی که خوب نمی شی بچیم مجبور استم همی خیمچه و تالها ره در جانت میده کنم، مجبور استم کمر بند خوده بکشم و توره کمر بند پیچ کنم. انتخاب با خودت هر کدام شه انتخاب می کنی. او هم با زبان خوش ادب می شه. س: استاد ما یک بچه همسایه بی ادب داریم آیا بانیم بچه خوده بره پیش او ادب یاد بگیره. یک والده جگر سوز ج: وال�%A�ه بهتر اس.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 14:8  توسط سید حکیم بینش  | 

جاده جوانی

نویسنده: بینش

تهیه: آقای موحد

پخش: 25 خرداد 1390

      ....

برشانه های خود سبد گل بیاورید

دل زندگی ز مردم کابل بیاورید

اینجا کمی نیاز به عشق و محبت است

دلها چگونه وصل شود؟... پل بیاورید

      ....

بنام او که امروز هم نسیم لطفش همسفر ماست.

      ....

با تازه ترین سلام ها ابراز ادب می کنیم به جمع با صفای تان.

      ....

دوستان جوان سلام

      ....

اینجه جاده جوانی است، بزرگراه عشق و شور

      ....

اینجه جاده جوانی است شاهراه ادب و تواضع

      ....

بلی خانه دوست هم در مسیر جاده جوانی قرار داره، درست در چار راه صداقت و گلایی ادب و خیابان محبت

      ....

خوشحالیم که امروز هم مسیر شما با ما یکی است.

      ....

امروز هم 50 دقیقه با شور و احساسات شما سور و سات ما برابر است. تشکر از محبت های تان.

      ....

صدای شما ساز همدلی کوک می کنه، مثل هر روز با ما همدلی کنین با ای شما ره ها

تلفنها:

      ....

اجازه بتین که دوسیه موضوع ره باز کنیم. امروز هم کوشش می کنیم با ادب باشیم. یعنی از ادب گپ می زنیم. محور گپای ما هم اثرات ادب در زندگی فردی و اجتماعی است. تشکر از همراهی شما.

      ....

درود بر شما که قسمی به دیگران کمک می کنین که نیرومند تر و خوشتر و بهتر شوند، ای یعنی ادب

درود بر شما که به دیگران قسمی آموزش می تین که دانسته های خوده به رخش نکشین، ای یعنی ادب

درود بر شما که با دیگران قسمی سلام می کنین، که بوی محبت و دوستی ره احساس کنن، ای یعنی ادب

درود بر شما که دیگران ره قسمی می بخشین، که احساس حقارت و کوچکی نکنن، ای یعنی ادب

درود بر شما که قسمی حرف می زنین که بوی تلخ نفرت بلند نمی شه، ای یعنی ادب.

      ....                                                             

اگه از شما بخواهیم که برِ خوب شدن روابط ما با دیگران یک شاه کلید معرفی کنین، حتما ادب ره معرفی می کنین. بلی ادب به حیث یک کلید طلایی در روابط ما با دیگران معجزه می کنه. ما و شما هر جای بریم دروازه های دوستی به روی ما باز می شه. شما وقتی کوشش می کنین که اول به دیگران سلام کنین، خوش بر خورد باشین و بی کبر و ریا، معلوم اس که دیگران جذب شما می شن، با شما می جوشن و دور شما حلقه می زنن. ای چیزی نیس جز تأثیر رفتار مودبانه شما.

      ....

شما می تانین درختی ره معرفی کنین که تا بشانین فورا میوه بته؟ یک کمی چرت کنین شاید بتانین. حتما می گین: «ای بابا گپا می زنین، ای قسم درخت کجا پیدا می شه. ای قسم درخت هیچ وجود نداره.» شاید در طبیعت ای قسم درخت نباشه، اما درخت های زیادی استن که به محض شاندن میوه می تن. از جمله درخت ادب. درست شنیدین درخت ادب. شما وقتی با دوست خود خوب بر خورد می کنین او هم خوب برخورد می کنه. شما وقتی با همسر تان برخورد همراه با ادب و تواضع دارین، فورا همی رفتاره از او مشاهده می کنین.

      ....

بعضی ها چه دارن که ایقدر محبوب استن، تا جایی که دیگران برشان سر و دست می شکنن؟ راستی تا به حالی به ای فکر کدین؟ چرا؟ چرا بعضی ها به قلب های دیگران خانه دارن؟ چه چیزی به اونا ایقدر محبوبیت بخشیده؟ درست اس یکی از ویژگیهای اونا ایس که هیچوقت از دایره ادب خارج نمی شن، در هیچ شرایطی. اونا با ادب و احترام خود به دیگران قلب های اونا ره تسخیر می کنن. (با کنایه)قابل توجه جوانانی که می خواهن قلب بعضی ها ره به دست بیارن.

      ....

شک می کنی، شکی می کنی در ای که فتارت همی حالی زیر ذره بین اس؟ بلی چشمهای زیادی دوخته شده به ای که تو چه می کنی و چه رفتاری داری در مقابل پدر و مادرت در مقابل همسن و سالایت در مقابل یک کلان، در مقابل یک خرد. چشم های زیادی دوخته شده که آیا نزاکت و ادب ره در مقابل یک اشتوک هم رعایت می کنی یا نه؟ آیا بیادر ریزه تر به حیث الگوی ادب خود انتخاب می کنه یا نه؟ راستی وقتی از کوچه تان تیر می شی بر همکوچگی تان الگوی ادب استی یا نه؟ پس درود بر تو.

      ....

بعضی وقت ها شما از بعضی جوانها حرکت هایی ره می بینین، که بیخی از اونا نا امید می شین، مثلا بر سر مادر خود چیق می زنن، با بیادر خود دهان کجی می کنن، با بچه های همسایه جنگ می کنن، همکوچگی ها از دستش در اذیت استن، فکر می کنین با ای جوانها چه قسمی باید فهماند که رفتارشان دور از ادب و نزاکت اس؟ بلی داروی درد اونا هم ادب اس، به بسیاری از رفتار های بی ادبانه اگه مودبانه پاسخ بتیم، نتیجه مثبت می گیریم. وقتی جوانی به شما گستاخی می کنه و شما با او با احترام برخورد می کنین، از حرکت بد خود پشیمان می شه، نمی شه، امتحان کنین.

      ....  

احساس مند

س: سلام استاد! شما ادب ره از که آموختین؟ یک ادب آموز

ج: ادب آموز بچیم! تو می فامی که با ای سوالت پای ته به گلیم استاد دراز کدی. استادت وقتی پیدا شد ادب داشت. استادت ادب یاد می ته، یاد نمی گیره. استادت جوال ادبش پر از ادب است و ای ادب هم هیچوقت خلاص نمی شه که باز ادب یاد بگیره.

س: صیب اگه یک بچه همسایه بی ادبی کنه و یک بچه همسایه دیگه ره دو بزنه چطو باید ادب شوه.

ج: گوشهای شه به دل دیوار باید کوکه کد، میخ زد. خلص کلام

س: آیا یک کته کلان هم در گپ زدن باید رعایت ادب بکنه یا نی، یا هرچه به دانش برابر شد به دیگران بگویه؟

ج: کته کلان اوقدر که حق کته کلانیت داره که بعضی وقت ها دیگران ره دو بزنه و یا اوناره لت کنه. شما باید در برابر کته کلان نهایت تکریم و احترام ره بکنین اما حق ندارین توقع داشته باشین که کته کلان هم به شما احترام بانه. کته کلان کجا وقت داره که به شما احترام و مراتب ادب ره به جای بیاره، او �ه دیگران سیل کنی، او وقت شاید نظرت عوض شد.

س: استاد می شه بگویین که ادب شیر برنج خوردن چه قسمی اس؟ یک شیر برنج خور

ج: بچیم شیر برنج خور! ادب شیربرنج خوردن بسیار آسان است، اول باید چشم اندوال ته چپ کنی و روغنهای شیر برنج ره به طرف خود جوی کنی که او نفامه و بعد یک کاری بکنی که اندوالت از خوردن دست بکشه مثلا بالای کاسه شیر برنج سرفه کنی و یا لقمه ته به بانی که شیر برنج سرخ اس از دانت بکشی و مابین کاسه بانی. ای قسمی اندوالت دست پس می کشه.

س: چرا بعضی ها برای نشستن به روی چوکی ایقدر کوشش می کنن.

ج: بچیم از ای خاطر که نشستن روی چوکی یک قسم ادب اس اونا می خواهن بگوین که ادب دارن.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:56  توسط سید حکیم بینش  |