دل سروده ها و نقد نظر

                    بعضی ها

                           برای موعود          

 

بیایی می شود آجر یقینا نان بعضی ها

و بازی می کند سنگی ته دندان بعضی ها

به زیر تیغ خواهد رفت گردنهای بسیاری

درون قوس باید گفت دور از جان بعضی ها

سوال چشمهایت پاسخ روشن طلب دارد

نمی دانم چه می گوید به تو چشمان بعضی ها

کنار جو همین بیدی که با هر باد می لرزد

یقین دارم که دارد ریشه در ایمان بعضی ها

گل نرگس! بیایی می شود روشن: چرا هرگز

گل نرگس نمی رویید در گلدان بعضی ها؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 17:30  توسط سید حکیم بینش  | 

پشت دار قالینش خواب می رود سارا

او به خواب می بیند، بافته است دریا را

او به خواب می بیند، می دهد تکان محکم

مثل یک درخت سیب، با دو دست دنیا را

یک سبد پر از دنیا روی شانه می آید

در عبور خود هر روز سیب می دهد ما را

او به خواب شیرینش بافت کشورش را سبز

بعد از آن سیاه آمد، خورد سبز زیبا را

خواب ناگهان پر زد، از دو چشم زیبایش

دید بین قالیچه خواب برده گلها را

می کشد به شکل سیب نقشۀ زمین را او

تیز و تند می بافد طرح خوب فردا را

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 18:44  توسط سید حکیم بینش  | 

سه رباعی جدید

گفتم که گل پشت سرم می افتد؟

این منظرۀ دور و برم می افتد؟

عکاس به من گفت: کمی این سو تر

اینجا که بایستی حرم می افتد

....

انداخته گل گونه گندم اینجا

من هستم و دنیای تبسم اینجا

عکس شده پس زمینه اش رؤیایی

با گنبدت ای امام هشتم اینجا

....

از راه رسیده تشنه کامیم آقا

در حوض طلا دست به جامیم آقا

نوشیدم و یک سلام دادم به حسین

دلخوش به از این دست سلامیم آقا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:26  توسط سید حکیم بینش  | 

در خلوت خیال

تهیه: خانم تکاوندی

نویسنده: بینش

ضبط: ...

          .....

با نام خدا و عشق او دفتر امروز در خلوت خیال را می گشاییم. یاران خراسانی! با بهترین سلام ها و درودها همسفر این ساعت تان هستیم و از شاعر خراسانی دیگر سخن می گوییم. شما که اهل ادب و شعر و شاعری هستید عباس چشامی را خوب می شناسید. شاعری که با غزلهایش شما ره بار ها و بارها مهمان صفای شاعرانه و تصویر های بکر و تازه اش کرده است. امروز از او می گوییم و از شما می خواهیم که همسفر امروز در خلوت خیال باشید.

          ....

 

عمری است تا چیزی نباریده است بر رویم
باران بیاید می‌شكوفد دست و بازویم
باران بیاید می‌زنم از خانه‌ام بیرون
در پیش پایش می‌نشینم شعر می‌گویم
یك تار مویت یك طرف دنیا همه یك سو
یك تار مویت بال سنگین ترازویم
می‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخیزم
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم
از فرط قحطی‌خوردگی تیزند دندانها
دنبال این مردم نیفتی بره آهویم

          ....

یاران خراسانی! عباس چشامی متولد سال 1353 است  و نزدیک به دو دهه است که شعر می گوید و بیشتر هم غزل. زبان ممتاز او همراه با تصویر های نو به غزلش تشخص ویژه داده است. او سعی می کند از ظرافت های ویژه در زبان غافل نشود به همین خاطر گاهی در غزلهای او با ظرافت های زبانی خاصی مواجه هستیم. البته وی در کنار همه حرکت های زبانی و تکنیکی، سعی می کند دچار بازی های سطحی نشود و زبانش معتدل و نزدیک به زبان مردم باشد. او اجازه نمی دهد کلمات عجیب و غریب بدون مجوز وارد کشور شعرش شود و سبب نا بسامانی زبانش شود. او حساب شده از واژگان کار می کشد، به گونه ای که شما با خواندن غزلهای او احساس صمیمیت و همدلی می کنید. احساس می کنید، حرفهای دل شما بر زبان شاعر نشسته و تبدیل فریاد شده است. زبان صمیمی و سرشار از عاطفه چشامی یک نوع حس قرابت را در شما بوجود می آورد.

          ....   

هرچه می تکاند این دل پرنده بال

آسمان دیگران نمی دهد مجال

داد می زند که آسمان ما کجاست

فکر می کند که کفر دارد این سوال

می نشیند از زمان گلایه می کند

می شمارد ای خدا چقدر ماه و سال

خسته ام از این به پای دل نشستن آی

کاش این عنان بریده لال بود لال

ای خدا به خشکی لبان من ببین

پس چه وقت می رسم به قطره ای زلال

گرچه نا امید نیستم، نبوده ام

قول محکمی بده بس است احتمال

.....

ادب دوستان خراسانی! شاید غزل های زیبا و یا زیبایی های غزلهای عباس چشامی شما را هم غافل گیر کرده باشد. این زیبایی ها بیشتر برخاسته از مردمی بودن غزلهای اوست. به این معنا که شاعر بسیار شاعرانه و به جا از اصطلاحهایی که در میان مردم است استفاده می کند، تا بتواند زبانش زبان دل مردم شود. مثلا در غزلی که وی برای امام زمان(عج) سروده است شما با تعبیر های مثل آواز گذاشتن، چراغ روشن کردن، لای در را باز گذاشتن، بالش گذاشتن و از این قبیل اصطلاحها رو به رو هستید؛ عبارت ها و اصطلاح هایی که به زیبایی چشم به راه بودن را تداعی می کند و در میان مردم هم مصطلح است. چشامی در این غزل می گوید که برای پذیرایی از یک مهمان بسیار عزیز باید آمادگی کامل گرفت. باید چراغ خانه را روشن کرد، سرود شادی سرداد، حیاط خانه را آب و جارو کرد و از این قبیل کارها، کارهایی که برای آمدن مهمان همه ما و شما انجام می دهیم اما مراد وی از روشن کردن چراغ خانه و لای در را باز گذاشتن و آب و جارو کردن و غیره، منتظر بودن به معنای واقعی و به استقبال ظهور امام زمان(عج) رفتن است.  

چراغ خانه را روشن كنید آواز بگذارید
كسی باید بیاید لای در را باز بگذارید
بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد
كه در بالای مجلس چار بالش ناز بگذارید
بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم
به پا خیزید و در دستان شادی‌ ساز بگذارید
الا دلهای تمرین‌كرده دور از او پریدن را
از اینجا تا رسیدنگاه او پرواز بگذارید
بیاید بیشتر گل می‌دهد بیش انتظاران را
اگر دل كنده‌اید از این صبوری باز بگذارید
نگاهش راهزن بسیار دارد من كه می‌ترسم
مگر در رهگذار چشم او سرباز بگذارید

....

همراهان خراسانی شما وقتی غزلهای عباس چشامی را زمزمه می کنید، یک احساس دیگر هم به شما دست می دهد. این احساس که در شعر او دست انداز های زبانی را مشاهده نمی کنید. این احساس که کلمات به زور وارد شعر شاعر نشده است. یعنی شاعر نیامده است زورکی شعر بگوید و زورکی کلمه، یا اصطلاح و یا تعبیری را در شعرش بگنجاند و زورکی مفهومی را بسازد. در واقع کلمات و تعبیرات نخست در نهاد خود شاعر حل می شود، جای خود را پیدا می کند بعد بر زبان شاعر می نشیند. به عبارت دیگر هر چه بر زبان شاعر می نشیند، حرفهایی است که شاعر به آن رسیده است؛ حرفهایی که غالبا تازه و نو است و همراه با تصویر های بکر و کشفهای زیبا ارائه می شود. شاعر حرفی نمی زند که به آن معتقد نیست و باور ندارد. یعنی نخست سخن در نهاد شاعر پخته می شود، بعد بر زبان او جاری می شود. باهم یکی دیگر از غزلهای او را که عرض نیازی به ساحت مقدس پیامبر اکرم(ص) کرده است زمزمه می کنیم.

ای من! زبان دل‌شكنی از خدا بخواه
روح سوار بر بدنی از خدا بخواه

هرگاه بغض آمد و چشمت جلا گرفت
دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه

ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه

ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
انگشتهای خاركنی از خدا بخواه

ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
یا زنده‌ باش یا كفنی از خدا بخواه

....

یاران خراسانی! عباس چشامی مضامین مختلفی را دستمایه شعرش قرار داده است. از مضامین اجتماعی و آیینی گرفته تا مضامین شعر جنگ و دفاع مقدس. او در یکی از شعر هایش که برای دفاع مقدس سروده است از دلتنگی اش برای مرد میدان سخن می گوید. مرد یا مردانی که شمع های زیادی به نام شان روشن می شود و خیابان های زیادی به نام شان است. مردانی که رفتند و یک عده ای به نان و آب رسیدند. چشام نوک پیکان سخن را طرف بعضی از مدعیان می کند و می گوید: نگاه کن که کجا هستی و مدعی چه چیزی هستی اما این را هم به یاد بیاور که اینجایی که هستی جای مردان است، پس کاری کن که شایستگی همین موقعیت را داشته باشی.

....
«دل وامانده من بازهم تنگ است زندان است

 نگفته خوب می‌فهمم که تنگ مرد میدان است

حسابی کن چه میزان شمع جای مرد می سوزد

 درنگی کن چه میزان نام گل نام خیابان است

 به یاد آور ببین سرمایه آنها فقط نامیست

 برای تو اگر آب و برای من اگر نان است

کجا هستی کجاها می نشینی ادعایت چیست؟

 به یادآور که اینجایی که هستی جای مردان است

 هوا سرد است می دانی هوا سرد است می دانم

 ولی با اینهمه گل من نمی گویم زمستان است

....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 12:20  توسط سید حکیم بینش  | 

در خلوت خیال

نویسنده: بینش

تهیه: خانم تکاوندی

ضبط: ...

      ......

بنام او که همیشه در قلمرو رحمتش قرار داریم. ادب دوستان خراسانی بربال بهترین سلام ها و درود ها همسفر لحظه های تان می شویم و یکی دیگر از مجموعه برنامه های در خلوت خیال را پیشکش تان می کنیم. امروز پنجره ها را رو به دریا باز می کنیم و از شاعری سخن می گوییم که سالهاست بهترین همسفرش عصاست. شاعری که شعرهایش تموج احساسات بسیجی است که خود را از قطار همسفران جا مانده می داند. محمد حسین جعفریان نام آشنایی است برای همه خراسانیان و ایرانیان. امروز از او می گوییم.

      ....

دیروز برای طفلی می گریستم

که کفش نداشت

امروز برای مردی

که پا ندارد

و فردا برای خودم

که هیچ...

      ....

محمد حسین جعفریان هم شاعر است هم فیلم ساز. فیلم های مستند می سازد. او که هم راوی شهید آوینی در فیلم روات فتح است، هیچ نسلی را در بین مستند سازان به اندازه نسلی که با شهید آوینی کار کرده، نمی داند. وی مستند سازی را به این جهت انتخاب کرده است و دوست دارد که موضوعات و مکان هایی برای کار انتخاب می شوند که مردم نمی توانند آن را از دوربین های دیگری به تماشا بنشینند. وی در مصاحبه ای گفته است: «"برج ایفل" را همه می بینند ، نه یک بار بلکه چند بار . خیلی از فیلمسازان ممکن است در ایران و جهان برای مستند سازی و تصویربرداری به مکان هایی از این دست بروند ، اما پس سهم روستای دورافتاده و مظلوم "بدخشان" افغانستان که حضور در آنجا نیازمند شانزده روز پیاده روی است از دنیای فیلم و تصویر چقدر است ؟»

      .....

محمد حسین جعفریان که قریب به 10 فیلم مستند با موضوعات مقاومت در جوامع مظلوم اسلامی ساخته است ، 43 ساله و متولد سال 46 در مشهد مقدس است، مدرک کارشناس خود را در رشته اقتصاد بازرگانی از دانشگاه مازندران و کارش شناسی ارشد خود رار در  رشته اقتصاد بین الملل از دانشگاه شهید بهشتی تهران گرفته است. وی سالها به عنوان وابسته فرهنگی و هم چنین رایزن جمهوری اسلامی در افغانستان فعالیت کرده است، از جمله مستند های او عبارتند از: افغانستان سلام، حواری کشمیر با موضوع میر سید علی همدانی لعل بدخشان، مستندی درباره افغانستان، شیر دره پنجشیر که به زندگی احمد شاه مسعود می پردازد، مسافران ملکوت که مستندی است درباره دیپلماتها و خبر نگار جمهوری اسلامی است که در افغانستان به شهادت رسیدند و نسل گمشده با همکاری رضا برجی که درباره نسل کشی صرب ها در بوسنی می باشد.

....

محمد حسین جعفریان در کارنامه ادبی خود نیز کتاب های گرانسنگی دارد. در حاشیه شط، پنجره های رو به دریا، فریادی پشت پنجره های جهان و شانه های زخمی پامیر،   شیری در قفس 902 که مجموعه شعر مرحوم احمد زارعی  با کوشش او و همکاری محمد کاظم کاظمی است، سفرنامه چکر در ولایت جنرالها که ما حصل دیده ها و شنیده ها و برداشت های او از سفر در افغانستان است از جمله فعالیت های ادبی او را به تصویر می کشد. 

جعفریان سالها پیش یعنی حدود 17 18 سال پیش در سفری که با رضا برجی به افغانستان به عنوان خبر نگار رفت از ناحیه پای چپ آسیب جدی دید، دوستان وی که عمدتا از جمع هنر مندان، شاعران واهالی رسانه بوده اند، جعفریان را از آن روز به بعد با عصا دیده اند. وی پس از آن هم بار دیگر در افغانستان از ناحیه پا آسیب دید و در این سالهای اخیر هم در حادثه ای در مشهد دچار شکستگی در پا و آسیب دیدگی لگن گردید.

      .....

دیگر نمی گویم پیشتر نرو

اینجا باتلاق است.

حالا می گردم به کشف باتلاقی تواناتر

در این همه خردی که حتی باتلاقهایش

وظیفه شناس و عالی نیستند

همه چیز در معطلی است

میوه ای که گل

پولی که کتاب مقدس

و مسجدی که بنگاه معاملات

ما را چه شده است؟

      .....

ابیاتی که خوانده شد ابیات آغازین شعر عاشقانه های یک کلمن است که محمد حسین جعفریان آن را برای جانبازان تحت درمان در کلینیک درد بیمارستان خاتم الانبیا سروده است وی این شعر را در یکی از سلسله نشست هایی که شاعران با رهبر معظم انقلاب حصرت آیت الله خامنه ای داشتند به حضور ایشان می خواند که مورد توجه ایشان قرار گرفته و می فرمایند: «بدهید این شعر را خوش نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثار گران آن جا آویزان کنند.» شعر های جعفریان احساسات یک انسان متعالی و درد مند است. شعرهایی  که از اعماق یک انسان درد مند بر می خیزد و دلهای مخاطبان را تسخیر می کند. وی در شعر عاشقانه های یک کلمن از وضعیتی که جانبازان دارند شکایت می کند و گاه نیش و کنایه هایی به بعضی از مسوولان می زند که استفاده ابزاری از عزیزان جانباز می کنند وی در ادامه می سراید:

این یک معمای پیچیده است

همه در آرزوی کسب چیزی هستند

که من با آن جنگیده ام

و جالب آنکه باید خدمت کار شان باشم

در حالی که دست و پا ندارم

گاهی چشم، زبان، و به گمان آنها حتی شعور!

من بی دست، بی پا، زبان، گاهی چشم و به گمان آنها حتی شعور

در دور افتاده ترین اتاق بد اخلاق ترین بیمارستان

وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم

که تمام روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی

حتی رفقای دیروزم_ قربتاً الی الله_با تلاش تحسین بر انگیز

سر گرم تجاوز به آنند.

      ....

ادب دوستان خراسانی، عاشقانه های یک کلمن، روایت دغدغه های یک جانباز است، جانبازی که دلتنگ است از اینکه استفاده ابزاری از امثال او می شود، اما کاری برای آنها نمی شود. او از اینکه کاری برای آنها نمی شود هرگز شکایت نمی کند اما از اینکه صفا و صمیمیت های جبهه و جنگ و خلوص بچه های که مرزهای وطن را حفظ کردند، دستخوش مراسم های ظاهری می شود، شکایت می کند. شکایت او از این است که به شهدا و جانبازان ظاهرا احترام گذاشته می شود، ظاهرا برای آنها مراسم می گیرند، ظاهرا بعضی از جانبازان را در صف اول قرار می دهند و برا افتتاح پروژه های قیچی به دست آنها می دهند اما در مجموع در پس همه این مراسم های ظاهری بعضی از مسوولان به دنبال خواسته های خود هستند. وی از این گلایه دارد که چرا از جانبازان و نام شهدا در بسیاری از جاها استفاده تزیینی می شود. جعفریان در فرازی از عاشقانه های یک کلمن می سراید:

جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی|با نخاع قطع شده ام |باید در صف اول باشم|وهمیشه باشم|چون تریبون، گلدان و صندلی|باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها.....|من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون های درجه چهار باشم|بی دست و پا بدوم، شنا کنم و...

دفاع از غرور ملی_ اسلامی |

در تمام میادین چون گذشته که با یازده تیرکش در تنم|نگذاشتم آنها از پل مارد بگذرند|حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است

مرا هم بردند|خوشبختانه دستی ندارم|و گرنه باید نوار را من

می بریدم

نشد وزیر این زحمت را کشید

تلویزیون هم نشان داد| سپس همه برگشتند وزیر به وزرات خانه| پیمانکاران به ویلاهای شان| و من به تختم.

      .....

ادب دوستان خراسانی یکی از شعر های ماندگار محمد حسین جعفریان مثنوی «دیشب از چشمم بسیجی می چکید » است. وی این مثنوی را به یاد بسیجیان و همسنگران خویش در جبهه ها سروده است. وی با این مثنوی مخاطب را به شب های مریوان و غروبهای کربلای پنج می برد. این مثنوی حال و هوای جبهه و جنگ را زنده می کند؛ حال و هوایی که رزمندگان داشتند و مخلصانه جان شان را در دفاع از ارزشهای مقدس به کف دست گرفتند.  

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «کربلای پنج» رفت

خواب دیدم کربلا باریده بود

بر تمام شب خدا باریده بود

خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

آسمان در چشم‌ها ترکیده بود

مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرین منزل نبود

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟

       ....

یاران خراسانی جعفریان در مثنوی دیشب از چشمم بسیجی می چکید با رزمندگان درد دل می کند و لحظه های عاشقانه آنها را در سنگر ها و جبه های مختلف یاد آور می شود؛ رزمندگانی که امام زمان (عج) خاطر خواه شان بوده است و فرصت ها را از دست ندادند. وی از اینکه او و امثال او آن فرصت ها را از دست داده اند و دچار عافیت شده اند و از اینکه فصل چابک سواری ها و بی قراری ها در جبه ها گذشته است، با اندوه و حسرت یاد می کند  

ای سواران بلندای سهیل!

شوکران نوشان «گردان کمیل!»

ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراه‌ تان

ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

از گروه عاشقان جا مانده‌اید

ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهای نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شدیم

غافل از جادوی سنگرها شدیم

از غریو موج ‌ها غافل شدیم

غرق در آرامش ساحل شدیم

فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

       .....

جعفریان در ادامه روی سخن را با بی دردها و عافیت طلب هایی می کند که بوی جبهه و جنگ را استشمام نکرده اند و با قهرمانان و اسطوره های جنگ بیگانه اند اما با موضع گیری ها و حرف های خود تیشه به ریشه اسلام می زنند. کارها و رفتارهای شان کبریتی است بر آنچه که رزمندگان با اخلاص و مومن به دست آورده اند، کسانی که با عافیت طلبی شان جام زهر را به  امام نوشاندند، تا سایه عافیت از آن ها گرفته نشود. ابیات تکان دهنده است و خطاب به عافیت طلبان می گوید شما از دست آورد های رزمندگان اسلام چه می دانید. مثنوی دیشب از چشمم بسیجی می چکید هم حال وهوای جبهه و جنگ را زنده می کند اما زبان اعتراض می گشاید برای کسانی که با دست آورد های رزمندگان اسلام بازی می کند. این مثنوی بخصوص برای نسل جوان که تنها جنگ را شنیده اند می تواند، گوشه هایی از واقعیت های جامعه را باز گو کند. با ابیات دیگری از این مثنوی دفتر امروز دفتر خیال را می بندیم.

آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

«باکری» را «باقری» را «کاوه» را

هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

       ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 13:4  توسط سید حکیم بینش  | 

در خلوت خیال 17

نویسنده: بینش

تهیه: خانم تکاوندی

ضبط: پنج شنبه 27آبان 1389

...........

تا چند بر آن عهد که بودند نبودن؟

از خوان پدر خوردن و فرزند نبودن

گفتن سخن از قله، شنیدن سخن از کوه

در دامنه ها نیز دماوند نبودن

بسیار غزل ساختن از عاطفه و مهر

بر چهره هیچ آینه لبخند نبودن

بر سینه زدن سنگ روانهای شکسته

بر چینی اندوه یکی بند نبودن

با این همه شیرینی بی واسطه ناکام

با این همه اسباب طرب قند نبودن

      موزیک

بنام او که همیشه مهربان است. سلام بر شما ادب دوستان خراسانی که همسفر امروز برنامه در خلوت خیال هستید. خوشحالیم که فرصت شد بازهم بر بالهای اندیشه و خیال شاعران خراسانی به خانه های شما بیاییم و بزم ادبی دیگری را در جمع شما خوبان داشته باشیم و با یکی دیگر از چهره های شعر خراسان آشنا شویم.

      موزیک

شما هم با نام و هم با شعر او آشنا هستید. یکی از چهره های خوشنام شعر خراسان است که در پرورش و هدایت نسل جوان شعر خراسان نقش بسیار موثر و سازنده داشته است. او کسی نیست جز شاعر درد آشنای معاصر مصطفی محدثی خراسانی. در این سالهای اخیر هرگاه سخن از شعر انقلاب می شود، در میان چهره های سر شناس شاعران انقلاب نام محدثی خراسانی هم می درخشد. او در سال ۱۳۴۰در شهرستان تايباد چشم به جهان گشود، اما از دوران کودکي به مشهد آمد و تحصيلات عالي را در این شهر گذراند. آغاز فعاليت جدي او در سرودن، همزمان بود با تشکيل گروه شعر حوزه هنري مشهد در سال 1364. اين گروه جريان سازترين گروه شعر در شهرستان هاي کشور بود و هدايت شعر جوان خراسان را حداقل طي دو دهه به عهده داشت. محدثي از سال 70 تا 80 مسؤوليت اين گروه را به عهده داشت و پس از رفتن به تهران، سردبيري فصلنامه شعر نيز به او واگذار شد. محدثي هم اکنون علاوه بر سردبيري مجله شعر، عضو شوراي عالي شعر در صدا و سيماي جمهوري اسلامي است. از آثار او مي توان به شاعران پروازي، هزار مرتبه خورشيد، گزيده ادبيات معاصر شماره 46 ، سلوک باران و بودن در نبودن اشاره کرد.از محدثي اشعار زيادي در حال و هواي دفاع مقدس بخصوص با تعريفي که خودش از اين مقوله دارد، شنيده ايم که منظومه ولي مهر (در رثاي شهيد چراغچي) از آن جمله است.

      موزیک

در خاطرم تصور تنها شدن نبود

هرچند در سرشت زمین ما شدن نبود

تک تک به سوی مردم دنیا به همدلی

رفتم ولی شرایط یکتا شدن نبود

در خاطرم تصور این روزهای تند

این در نشیب حادثه تنها شدن نبود

غیر از سموم هیچ کس آهنگ ما نکرد

حالا بگو که ذوق شکوفا شدن نبود

مانند رود سر به بیابان نمی زدم

در من اگر زمینه دریا شدن نبود

وقتی رسید دست محبت که آن زمان

سهراب درد را رمق پا شدن نبود.

      موزیک

یاران خراسانی، شعرهای مصطفی محدثی از تعهد یک هنرمند به هنر و آرمانهای بلند انسانی سخن می گویند. وقتی اشعار این شاعر صمیمی را ورق می زنیم این تعهد را در بیت بیت شعرهای او مشاهده می کنیم. او در شعرهایش به ریشه ها و اصالت ها توجه دارد به عنوان مثال او در شعر پرنده های مشرقی وقتی می بیند بسیاری از جوانان از اصالت ها و ریشه های خود فاصله می گیرند، با بیان دردمندانه آنها را به متوجه صفایی که در فرهنگ خودشان وجود دارد می کند. شاید اصل مخاطب او بعضی از هنرمندانی باشد که لباس روشنفکری پوشیده و پشت پا به فرهنگ و اصالت های فرهنگی خود می زند، اما به روشنی وضعیتی را که بعضی از جوانان سرگردان در فرهنگ های بیگانه دارد بیان می کند.

کجاست ریشه های تان، عتیقه های تان چه شد؟

صفای گیوه های تان، جلیقه های تان چه شد؟

به این بهار کاغذی چگونه دل سپرده اید؟

پرنده های مشرقی! سلیقه های تان چه شد؟

به شاخه های زندگی چه بی بهانه می پرید

حساب آسمانی دقیقه های تان چه شد؟

طلوع شعر های تان غروب بی ستاره ای است

شکوه جاودانه حدیقه های تان چه شد؟

به گوشه های انزوا، خزیده اید بی صدا

کجاست شور نینوا؟ شقیقه های تان چه شد؟

      موزیک

ادب دوستان خراسانی! مصطفی محدثی، توقف و ایستایی را برای مردمی که حماسه ساز است، هرگز نمی پسندد. او مخاطب خویش را نهیب می زند که مبادا کنار خویشتن لنگر بیندازیم و دچار تیرگی شویم و به آن عادت کنیم. او با بیان هنرمندانه می گوید که ما از نسل فردوسی و حماسه هستیم و کسی که خون دلیران و پهلوانان شاهنامه در رگهایش جاری است، اسیر مجالس بزم و عشرت نمی شود، او مرد میدانهای کار و زار است. او توصیه می کند که نباید به نوای مفاعیلن که انسان را منفعل می سازد و از آرمانهایش دور می کند خو بگیریم، بلکه باید به دل معرکه بزنیم و سرود فعولن سر بدهیم و از ارزشها و آرمانهای خود دفاع کنیم. غزل پرواز او را بشنوید.

مبادا تیرگی را خو بگیریم

کنار خویشتن پهلو بگیریم

به دریا دل زدن وقتی است ممکن

چرا در برکه خود بو بگیریم

من و تو سینه سرخان بهاریم

مباد از باد و باران رو بگیریم

چرا پرواز وقتی هست، چون سنگ

نشسته در بغل زانو بگیریم

مفاعیلن نوای قوم ما نیست

به آهنگ فعولن خو بگیریم

      موزیک

مصطفی محدثی خراسانی، نگاه خاص و ویژه به شعر دارد. او در مجموعه شاعران پروازی به نوعی، جریان های ادبی و شعر معاصر را نقد می کند و شاعرانی را که فقط مدعی هستند و حرفهایی را می زنند که از دهان شان بزرگتر است به پای میز محاکمه شعرش می کشاند؛ مثلا درباره کسانی که ادعای عرفان دارند ولی آن را نمی شناسند و از آن فرسنگها فاصله دارند می گوید:

از ژرفترین رموز دریا گفتند

با آنکه حباب را نمی دانستند.

یاران خراسانی، محدثی از کسانی که تلاش می کنند، شعر ببافند اما مایه های شعر در وجود آنها نیست نیز به شدت گلایه می کند؛ کسانی که از این طرف و آن طرف سفارش شعر می گیرند و برای حضور در کنگره ها و کسب شهرت شعر می گویند. وی با گلایه از اینگونه افراد بیان می کند که تلاش آنها را جز اینکه خستگی برای شان به ارمغان می آورد، دیگر حاصلی ندارد. چرا که شاعری هدیه خداوند است و اینگونه افراد شایستگی دریافت این هدیه را پیدا نکرده اند.

شعر می بافد و سرش بند است.

با تمام وجود خرسند است

شعر گفتن چو آب نوشیدن

مثل چایی که پهلویش قند است

دشت ها را به شهرتش آلود

فکر آلودن دماوند است

می پذیرد سفارش اشعار

و به قولش عجیب پا بند است

نزد این روزنامه چون بابا

پیش آن ماهنامه فرزند است

پا به راه تمام کنگره ها

گرچه در پشت کوه الوند است

ظاهرا شاعری است پروازی

گرچه در چارچوب خود بند است

حال را اقتضا چه پیش آید

گاه مجنون و گه خرد مند است

بی جهت خسته می کند خود را

شاعری هدیه خداوند است.

      موزیک

یاران خراسانی! جلوه هایی از هشت سال دفاع مقدس در شعر محدثی بسیار پر رنگ دیده می شود. نگاه او به دفاع مقدس هم خاص است. او در مثنوی بلندی که برای شهید ولی الله چراغچی گفته است، از رزمندگان و سردارانی که به دنبال عنوانهای این جهان نبودن و تنها به فکر احیای ارزشها والای اسلامی و انسانی بودن این گونه سخن می گوید:

اگرچه شهرۀ نه توی آسمان بودیم

ولی به شهر خود از نام بی نشان بودیم

شناسنامه ما یک کلام بود این بود

بسیج بود نه این هجمه عناوین بود

به روی شانه ما این همه ستاره نبود

نشان ما بجز از قلب پاره پاره نبود

او معتقد است که دفاع مقدس، تنها دفاع از مرزهاي جغرافيايي نبود بلکه دفاع از تمامي ارزش هاي انساني و مقاومت در برابر همه ضد ارزش ها بود و درباره شعر دفاع مقدس هم می گوید:« در تاريخ ايران اين اولين باري بود که در يک جنگ، خود مردم نقش اصلي را به عهده داشتند و تمامي اقشار وارد ميدان نبرد شده بودند و جنگ محدود به نيروهاي نظامي نبود؛ شعر دفاع مقدس هم شعري مردمي و برخاسته از اين مقاومت همه جانبه بود.»

محدثی در تجلیلی از شخصیت شهدای دفاع مقدس شعرهای زیادی گفته است. از جمله شعری برای شهید احمد زارعی سروده است. وی که تحت تأثیر این شاعر شهید بود، درباره اش می گوید: «احمد را که می دیدم حس می کردم او نوع تکامل یافته من است. وقتی با او صحبت می کردم صداهایی را در قلبم می شنیدم و تصاویری در جانم به جلوه می آمدند و بعد فکر می کردم با او سنخیتی دارم و در من استعداد احمد گونه شدن هست اگر...» با زمزمه غزلی محدثی خراسانی که به شهید احمد زارعی تقدیم کرده است، دفتر امروز در خلوت خیال را می بندیم.

زود بود ای نفس سبز! که پرواز کنی

همدلان را بگذاری سفر آغاز کنی

وقت آن بود که از آن همه اشراق و شهود

ذره ای را به رفیقان ره ابراز کنی

چشم در راه تو بودیم؛ مگر بر گردی

سمت تنهایی مان پنجره ای باز کنی

با صدایی که از اندوه علی سرشار است

شب خاموشی ما را پر از آواز کنی

ساحران هنر از هر طرفی آمده اند

نیستی تا که در این معرکه اعجاز کنی

      موزیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 7:37  توسط سید حکیم بینش  | 

در خلوت خیال 16

نویسنده: بینش

تهیه: خانم تکاوندی

ضبط: 20 آبان 1389

......

هرکه در عشق علی گم می شود

مثل گل محبوب مردم می شود

تا علی گفتم زبان آتش گرفت

پیش چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و توفانی شدیم

بغض چندین ساله ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق ما را بازهم شرمنده کرد

        موزیک

بنام او که عشق از او آغاز می شود. ادب دوستان خراسانی سلام. امروز هم با حضور شما بزم ادبی در خلوت خیال گرم است. درباران محبت شما امروز هم همسفر لحظه های شاعرانه یکی دیگر از شاعران معاصر خراسان می شویم. شعر و نامش برای شما آشناست. بعضی از ابیات شعر او را مردم عاشقانه زمزمه می کنند:

 بغض چندین ساله ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

شاعر این بیت مشهور، شاعر مردمی و نام آشنای خراسان محمود اکرامی فر است که در برنامه در خلوت خیال امروز از شعر او سخن می گوییم.

        موزیک

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند.

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

سند عقل مشاعی است همه می دانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

وقتی اظهار نظر کرد دلم، فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

روستا زاده ا م و سبز تر از برگ درخت

سینه ام وسعت صحراست اگر بگذارند

دل درنایی من این همه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند

        موزیک

همدلان خراسانی محمود اکرامی فر در سال 1338 در روستای جوشقان اسفراین به زندگی لبخند زد. او دانش آموخته دانشگاه فردوسی مشهد و دانشگاه تهران است و دانشنامه کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه آزاد اسلامی دریافت کرده است. او سپس به تاجیکستان رفت و دکترای خود را در رشته مردم شناسی از آکادمی علوم این کشور اخذ نمود. در کارنامه ادبی و تحقیقی این شاعر خوشنام خراسانی مقالات و کتابهای زیادی به چشم می خورد. «اصول ارتباطات جمعی»، «گریه کردن کم آرزویی نیست»، «ما با سلیقه مردم پیر می‌شویم»، «بهارانه‌ها: ترجمه شعر تاجیکی»، «این کتاب اسم ندارد»، « از ما بهتران»، «مردم‌شناسی» و «مرجع‌شناسی و روش تحقیق» از جمله کتابهای منتشر شده محمود اکرامی‌فر هستند. در فعالیت های ادبی و اجرایی وی هم برگزاری کنگره ها و محافل زیادی به چشم می خورد؛ از جمله وی در دومین جشنواره شعر فجر به عنوان دبیر ایفای نقش نمود و در پنجمین جشنواره بین المللی شعر فجر هم به عنوان معاون علمی دبیر جشنواره انتخاب شده است.

        موزیک

پلنگ شایعه و کوهسار شایعه بود

زلالی نفس جوییار شایعه بود

نمی شکست اگر قامت جلالی رود

صدای باکره آبشار شایعه بود

به هر که می نگرم مست آب انگور است

حدیث حرمت چشم خمار شایعه بود

الا بلند ترین واژه، ای شروع بزرگ

که بی تو دیدن یار و دیار شایعه بود

بدون مرحمت دستهای روشن تو

فرا رسیدن فصل بهار شایعه بود

اگر حضور زلالت نبود می گفتم

سوار شایعه و انتظار شایعه بود.

        موزیک

همدلان خراسانی در قدم اول دکتر محمود اکرامی فر، شاعر مردم است. از میان آنها برخاسته و دلش برای شان می تپد. شعرش با مشکلات مردم گره خورده است. در بیت بیت شعرش جای پای آنها را می بینیم. در واقع شعر  او زبان مردمی است که با آنها حشر و نشر داشته است. وقتی او از مردم زادگاهش جوشقان اسفراین سخن می گوید، گویا مخاطب به تماشای فیلمی از زندگی این مردم نشسته است.

چقدر دوست دارم این ها را

پیر مردان گیوه در پا را

پیر زنهای ساده و روشن

که بلد نیستند الفبا را

کودکانی که تازه می فهمند

معنی آب و نان و بابا را

دخترانی که رنج می بافند

چشمهای پر از تماشا را

نی چوپانیم که می شکند

بغض کوه و سکوت صحرا را

        موزیک

یاران خراسانی دکتر محمود اکرامی فر، با زبان صمیمی اما فخیم، زبان دل مردم وطنش می شود. مردمی که در نگاه او دریا در مقابل دستهای شان فقیر و خورشید، مثل زمهریر سرد است. مردمی که از خنده های شان شادی منتشر می شود و همراه باد در لابه لای گندمزاره ها می دوند. مردمی که در دل شان چشمه عشق جوشان است؛ عشق به اهل بیت. از همینجاست که وقتی بر زبان شاعر جاری می شود یا علی گفتم و عشق آغاز شد، بر سر زبان ها می افتد و در کارت های عروسی و تبریکیه ها چاپ می گردد. دکتر اکرامی فر درباره این مصراع در وبلاگش می نویسد: «من این مصراع شعرم را که در کتاب «...دریا تشنه است» من آمده است به بقیه شعرم نمی دهم و افتخارم این است که آن را سروده ام چرا که ورد زبان خاص و عام است.»

        موزیک

کیست این همزاد توفانی که در من جاری است

چیست این شور فراوانی که در من جاری است

از تمام شهر می پرسم که پاسخ می دهد

چیست این اندوه تابانی که در من جاری است

می برد با خویش هر سو چون پر کاهی مرا

عشق این توفان پنهانی که در من جاری است

سبز خواهم شد شبیه دستهای بالغش

از زلالی های بارانی که در من جاری است.

        موزیک

ادب دوستان خراسانی، شاعر معاصر انقلاب، محمود اکرامی فر، کارنامه فاخری در شعر آیینی دارد و شعر های زیادی در مدح اهل بیت سروده است، کتاب دریا تشنه است، مثنوی آیینی  او را در بر می گیرند. غیر از آن هم غزلهای فراوانی برای مناسبت های دینی و مذهبی سروده است، همچنین غزلهایی پر شوری برای امام حسین(ع) امام زمان (عج) و سایر بزرگان دینی در کارنامه اش دارد. او به علی(ع) و خاندانش عشق می ورزد و زندگی را جز عشق اهل بیت نمی داند. وی اشعار دیگرش را در مقابل اشعار آیینی اش یللی تللی می خواند. برای همین هم آرزو می کند که «کاش غیر از مدح علی و خاندانش را نمی گفتم.»

کاش خورشید بر جبینم بود

کاش دریا در آستینم بود

آسمان را به شانه می بردم

ماه را شب به خانه می بردم

یللی تللی نمی کردم

غیر مدح علی نمی کردم

        موزیک

همدلان خراسانی! همانگونه که پیشتر هم اشاره کردیم شعر دکتر اکرامی فر شعر مردم و زبانش زبان مردم است. زبان او محکم و فاخر است، اما ساده و صمیمی. همین مسأله هم سبب جذابیت شعر های او شده است. او در شعر هایش از همان کلمات و اصطلاحاتی استفاده می کند که مردم بیشتر با آنها سر و کار دارد. به همین خاطر هم مخاطب بین خود و شعر او انس عجیبی را مشاهده می کنند. پیوند زبان مردم کوچه و بازار و زبان شعر کم و بیش در همه شعر های دکتر اکرامی فر دیده می شود. در شعرهایی که تا اندازه ای رنگ و بوی عاشقانه دارد ملموس تر است. با غزلی از او درباره امام زمان(عج) دفتر امروز در خلوت خیال را می بندیم.

        موزیک

ای که آیینه تماشای تو را کم دارد

کوچه آواز قدم های تو را کم دارد

تابه رقص آید و همسایه خورشید شود

خاک ماتم زده جا پای تو را کم دارد

آتش منتشر عشق که می سوزدمان

آفتابی است که فردای تو را کم دارد

سنگ هم لایق پروانه شدن هست ولی

نفس گرم مسیحای تو را کم دارد

ابر تا خاک پای شهیدان گردد

نمی از غیرت دریای تو را کم دارد

آسمان مرد ترین غیرت جاری، دیری است

کوچه آواز قدم های تو را کم دارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 10:2  توسط سید حکیم بینش  | 

۱

من پیاده دل سواره می شود

باز عقل هیچ کاره می شود

کفشهای من به جستجوی چه

در کدام جاده پاره می شود؟

گیرم استخاره راه داده است

عاشقی به استخاره می شود؟

هرکه رفته از مسیر عاشقی

مثل کوهکن ستاره می شود

تا درخت ها شکوفه می زنند

سوی بادها اشاره می شود

با وجود این تو قول می دهی

کار و بار ما دوباره می شود

گاه کار من که گیر می کند

می کنی نگاه چاره می شود

..............

دوباره زمزمه شعر باز باران است

به آن ترنم مستانه شهر مهمان است

هوای تازه و باران که بسته پنجره را؟

شَمال صبح پر از بوی تند ریحان است

ببین به شاخه دو گنجشک عشق می بازند

چه ناز دامن گلها به باد رقصان است

صدای پای کسی کوچه را به رقص آرد

دوباره عاشق بی چتر در خیابان است

مسافر است، عقیق یمن دو چشمانش

ولی دچار به فیروزه خراسان است

بیا و پنجره بگشا به سوی آبی ها

بیا چراغ بگیر آرزویم انسان است

شَمال: نسیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 19:25  توسط سید حکیم بینش  | 

 

در خلوت خیال

نویسنده: بینش

...........

با نام خدا و سرشار  از عشق او  آغاز می کنیم سفر در خلوت خیال را و سلام می کنیم به همه شما عزیزانی که از این برنامه پای برنامه ادبی در خلوت خیال می نشینید و دوست دارید با شاعران فارسی و زمزمه های دل شان بیشتر آشنا شوید. برنامه را از رودکی شروع می کنیم که عنوان پدر شعر فارسی را دارد. تشکر از اینکه ما را تا پایان همراهی می کنید.

        موزیک

بوی جوی مولیان آید همی

یادیار مهربان آید همی

ریگ آمو و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است بخار بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

شما این اشعار رودکی را بسیار شنیده و ممکن است بارها با خود زمزمه کرده باشید و می دانید که رودکی این شعر در تشویق امیر نصر سامانی سروده است که از هرات به بخارا بر گردد. این شعر چنان در امیر سامانی تأثیر می گذارد که بی درنگ سوی بخارا رهسپار می شود.

        موزیک

ادب دوستان! ابو عبدالله جعفر  مشهور به رودکی از شاعران بزرگ فارسی است. مثل بسیاری از شاعران از دوران کودکی و چگونگی تحصیل او اطلاعات چندانی در دست نداریم، در هشت سالگی قرآن را حفظ می کند. برخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه روشن است؛ وی شاعر دانشمند بود. شما وقتی فرهنگهای لغت را ورق می زنید، می بینید که نویسندگان این فرهنگ ها در تأیید معانی واژه ها از شعر های او شاهد می آورند و این تسلط او را بر زبان فارسی می رساند.

        موزیک

شما هم شنیده اید که رودکی آواز خوش داشت و در موسیقی و نوازندگی بسیار پر آوازه بود؟ او نزد ابولعنک بختیاری موسیقی را یاد می گیرد و همیشه هم مورد ستایش استادش واقع می شود. چنانکه استادش چنگ خود را به او می بخشد. می گویند وی شعر خود را با ساز و موسیقی می خواند.  

وقتی آوازه رودکی در گستره جغرافیای فارسی می پیچد، نصربن احمد سامانی او را به دربار خود دعوت می کند. آن زمان دربار سامانیان محیط گرم براب بحث شاعران و فرهنگیان بود. در آنجا درباریان و شاعران همه او را گرامی می داشتند و بزرگاین چون شهید بلخی با او دوستی صمیمانه داشت. وقت شهید بلخی وفات کرد رودکی در سوگ او سرود

کاروان شهید رفت از پیش

وان ما رفته و گیر و می اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

از شمار خرد هزاران بیش

        موزیک

می گویند رودکی از کودکی نابینا و روشن دل بود. اما بررسی های پروفسور گراسیموف در سال 1970 میلادی بر جمجمه و استخوانهای وی می گوید که با فلز گداخته ای چشم او را کور کرده اند. وی در پیری با بی اعتنایی دربار روبه روی می شود و به زادگاهش بر می گردد. شعرهای دوران پیری او سرشار از شکوه از روزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی بیش از هشتاد سال عمر می کند.  اما زندگی اش در هاله ای از رمز و راز پیچیده شده است. هنوز معماهای زیادی بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه کرده است.

        موزیک

شاید شاعران زندگی نامه شبیه به هم داشته باشند ولی مکاشفات شبیه به هم ندارند. به خلوت آنها که سر بزنیم می بینیم که هر کدام عالم جداگانه ای دارند. سیر در آثار رودکی هم ما و شما را به خلوت خیال این شاعر بزرگ می برد. ما و شما وقتی این اشعار او را می خوانیم پند آزاد وار بودن می گیریم، پند می گیریم چشم به زندگی دیگران نداشته باشیم و کم و زیادی که داریم قانع باشیم و  همچنین کنترل زبان خود را بخصوص در موقع خشم به دست می گیریم.

زمانه پندی آزاد وار داد مرا

 زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری

بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بند است پای دربند است

        موزیک

دوستان کامل ترین مجموعه عروض فارسی اولین بار در اشعار رودکی پیدا شد. در شعرهایی که از او باقی مانده 35 وزن گوناگون دیده می شود. وی نماینده کامل شعر دوره سامانی و سبک شاعری قرن چهارم می باشد. تصویر های او زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش رباعی را به او نسبت می دهند. از بیتها، قطعه ها و قصیده ها و غزلهایی اندکی که از او باقی مانده به خوبی در می یابیم که او در همه فنون شعر استاد بوده است. تعداد ابیات او را از صد هزار تا یک میلیون ذکر کرده اند ولی آنچه باقی مانده بیش از هزار بیت نیست. او کلیله و دمنه را به نظم در آورد . می گویند به هنگام نظم کلیله و دمنه نابینا بوده است.

        موزیک

شاید شما هم وصف شعر رودکی را شنیده باشید که سخن او محکم، بلیغ و زیباست. متانت و انسجام خاصی در کلام او دیده می شود. تأثیر کلام او بر شنونده تا مدت ها باقی می ماند. در بیشتر اشعار او روح شادی و طرب حاکم است. غزلهای او سر شار از احساسات لطیف می باشد. غزل او چنان است که عنصری در تعریف غزل او می سراید:

غزل رودکی وار نیکو بود

غزلهای من رودکی وار نیست

اگر چه بپیچم به باریک وهم

بدین پرده اندر مرا راه نیست.

        موزیک

عزیزان شنونده! به پایان برنامه امروز رسیدیم. خلوت دل شما را سرشار از شاعرانگی آرزو می کنیم و تا برنام دیگر همه شما را به خدا می سپاریم.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:21  توسط سید حکیم بینش  | 

هرچند با خدای خودم حرف می زنم

اما فقط برای خودم حرف می زنم

از قهرمان اول این داستان بپرس

در قصه ها به جای خودم حرف می زنم

در سینه ام حسین و یزید است رو به رو

از دشت کربلای خودم حرف می زنم

با سنگ فرش های خیابان قدم زنان

از قطعه قطعه های خودم حرف می زنم

یا با دل جنون زده تنها که می شوم

یک ریز من برای خودم حرف می زنم

گاهی که آشنای دلم پشت می کند

با غیر آشنای خودم حرف می زنم

مثل شما که در عزای دل خود نشسته اید

من نیز در عزای خودم حرف می زنم

دیگر چگونه می شود از اعتماد گفت

وقتی که من به پای خودم حرف می زنم

پرسیده ای که ناوک زخمی از آن کیست

عمری است با صدای خودم حرف می زنم

12.6. 1389
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:41  توسط سید حکیم بینش  | 

مثل شکارچی که تو را بو کشیده ام

خود را پیت روانه به هر سو کشیده ام

بعد از عبور گردنه ها و فراز ها

یک دره پر ز گله آهو کشیده ام

تو در میان گله  و من بی قرار تو

در بین نیز جنگل جادو کشیده ام

تقدیر ما چه هست که خود را در این سو و

اما ترا به آن سوی آمو کشیده ام

گر چشمهای شوخ تو یک باغ روشن است

شاید به جای پلک تو ناجو کشیده ام

ناجو کشیده باز کنارش دو جوی خون

در آن روان هزار پر قو کشیده ام

پر کرده صبح دهکده را موج این خبر

گم گشته دختری که من آهو کشیده ام

ردی جز این نبود که پایان قصه را

یک دسته مو گره به گل مو کشیده ام

حالا بیا بسنج غمی کیست بیشتر؟

تو ادعا مکن که ترازو کشیده ام

چهارم دی ماه 88 مشهد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:53  توسط سید حکیم بینش  | 

تا که به شور آوری ام دف بزن

تا که کنم باز به راهت اتن

دف بزن و دف بزن و دف بزن

تا که بخوانم سحری یک دهن

می دوم از پشت سرم حمله کن

چنگ بزن پاره نما پیرهن

چنگ بزن مثل همین باد که

رخت تو بازیچه او بر رسن

بوی ترا باد کجا می برد

بوی تو پیچیده به دشت و دمن

باز گذر کن که بگیرد شبی

کوچه ما بوی اویس قرن

باز اگر قصد توطن کنی

ساحه چشمان مرا کن وطن

یار ترا خوانده بیا پیشتر

امن ترین جای تو زیر چپن

 

قوس 88

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 2:0  توسط سید حکیم بینش  | 

شاعر به کوچه باغ دل خود قدم بزن

آنجا که عشق کرده تردد قدم بزن

از هفت شهر عشق چو عطار بگذری

یک چند کوچه در پی هدهد قدم بزن

گفتی  چنانچه عشق ببارد خبر کنم

باران گرفته باز اگر شد قدم بزن

آنجا که بوی کاهگل خیس می وزد

از خود رها بدون تقید قدم بزن

یک یک ببُر تو جاذبه ها را و باز هم

امشب به کوچه باغ تجرد قدم بزن

آنجا که بوی یار به حالت بیاورد

پیدا کنی دوباره تولد قدم بزن

آنجا که چون همیشه بگیرد عزیز من

یارت ترا به ناز و تفقد قدم بزن

گویا به فکر نو شدنی ختم می شود

این کوره راه سوی تجدد قدم بزن

باید نشان خانه ما را بلد شوی

شاعر به کوچه باغ دل خود قدم بزن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 2:13  توسط سید حکیم بینش  | 

به من گفتی به فکر فتح این هفت آسمان هستی؟

برای مقصد بالا به فکر نردبان هستی؟

قدم های نخستین را برای فتح خود بردار

نگاهت کهکشان پیما خودت هم کهکشان هستی

به دور ماه و خورشیدت  قمرهای جدیدی هست

رصد گردیده در چشمت؟ به فکر کشف آن هستی؟

بیا بفرست یک کاووش گر را در مدار دل

اگر در جستجوی کشف سر دلبران هستی

و من گفتم : تو را در ناله های چنگ می جویم

به این خاطر که تو در سوز و ساز عاشقان هستی

زنم صیقل دلم را تا که در آیینه ام افتی

بیایی در شکارستان اگر چه بی نشان هستی

نمی گردم به دنبال شکار تاز ه ای زیرا

برای من شکار تازه و با استخوان هستی

ترا در خویش باید پیش از این ها خوب می جستم

دل من خانه ات در خانه لابد هر زمان هستی

دل من خانه ات اما نمی دانم در آن خانه

تو را من میزبان هستم مرا تو میزبان هستی؟

به من تأکید ها کردی که در  خود خیره شو هر شب

به من گفتی: تو خود ای گل جهانی بی کران هستی؟

سوم آذر 88

 .......................................................

از اوج چند منزله خود را رها کنم؟

یا سوی کام کوسه به سرعت شنا کنم؟

از من بخواه پا و سر اژدها بیار

تا بند بند از تن کوهش جدا کنم

یا تیر را ز نیفه سوزن عبور ده

تا چشم بسته امر شما را به جا کنم

با هرچه شرط پیش بیاری موافقم

هرگز مباد پیش تو چون و چرا کنم

اما مخواه چشم بپوشم ز روی ماه

یا دست دل ز دامن چشمت رها کنم

یک جرعه لطف و قهر بریز از نگاه خویش

اکنون اگر دو جرعه بنوشم بلا کنم

یک سرمه لطف گر برسانی به چشم من

بر سنگ و چوب دست کشم کیمیا کنم

دنیا که بی تبسم چشمت قشنگ نیست

ای گل بیا بخند که من چشم وا کنم

اینک اجازه ده به خودم جرأتی دهم

من بعد اسم کوچک تان را صدا کنم

آبان 88

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:30  توسط سید حکیم بینش  | 

          برای زنانی که از دست فقر و بیکاری به خاطر یک لقمه نان و سیر کردن شکم اولاد های خود مجبور به تن فروشی شده اند.

با چشم ها -دو کبک رها- پشت چادری

صد عشوه می فروخت که نازم نمی خری؟

بازار مصر! قیمت یوسف شکسته شد

صد جلوه ناز ناز مرا برده مشتری

تعجیل کن عزیز تعلل روا مدار

شاید شوم نوشته به تقدیر دیگری

آن سان که گرم گرم نمودم به آه خویش

یعنی به ناز و عشوه ام آغوش رهبری

اکنون شکارکن تو مرا تا که بازهم  

بالک زند به چنگ عقابی کبوتری

 از بهر طفل خود ببرم چند لقمه نان

هرگز نبرده بوی که دارد چه مادری؟

دیروز اگر پلنگ نمی شد به کوهسار

مردی که کوه کرد برایش برادری

یا می فروخت مثل همین زنده مانده ها

همسنگر قدیم به یک مشت دالری

یا اینکه او به گردنه می کرد ترک تاز

بعدش به گور ساخته می رفت منبری

حالا درست مثل شما ساز و برگ داشت

خوابیده بود در بغلش ناز دلبری

شاید زنی شبیه من و مثل من نبود

از بهر نان سوخته در کام اژدری

حالا بمال چشم و تو بیدار شو گلم

این جا نخورده هیچ کسی هم تلنگری
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:25  توسط سید حکیم بینش  | 

دوباره خیره شدم چون پلنگ ماهم را

چنان که داده ام از دست من کلاهم را  

به آسمان شما ها که کرده سنجاقش؟

که تا شبانه بدوزم به آن نگاهم را

گسیل پنجره ها آبشار مهتابی

در آبشار بشویم مگر گناهم را

بخوان دو آیه ز چشمت به لحن داوودی

 که باز زنده کنی عشق چارگاهم را

دوباره قصه بگو تا که من ببینم باز

به خواب ناز شبم هفت پادشاهم را

شبی به خواب قطارت گذشته از رویم

و حس گنگ بغل کرده ایستگاهم را

گذشت سایه سرو از سرم دریغا من

که زود داده ام از دست تکیه گاهم را

کسی که پشت نگاه پلنگ و ماهم نیست

به شکل توده ابری کشیده آهم را

منم شبیه غریقی برم به هر سو دست

مگر به چنگ بیارم بن گیاهم را

بیا به نخره و نازت مرا بکش امشب

به احترام تو گیرم ز سر کلاهم را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:53  توسط سید حکیم بینش  | 

پنجره را باز کنم باز تر

می رود از کوچه کسی ناز تر         

در قدمش کوچه به رقص آمده

در قدمش معرکه طناز تر

عطر تنش می وزد اینجا، اتاق

پرشده از او، شده پر راز تر

هیچ کسی نیست چنان مثل او

با دل من این همه دمساز تر

هم شده در محضر او این غزل

چون غزل خواجه شیراز، تر

هم که دمادم بوزد عشق او

دست کشد بر سر من ناز تر

باز دلم تازه شود در هواش

پنجره را باز کنم باز تر

دوم آذر ۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:51  توسط سید حکیم بینش  | 

روشن نشد مرا که چه خواهم ز زندگی

این زندگی نبوده بجز یک دوندگی

از شاخه ای به شاخه دیگر پریده ام

جز این نصیب چیست مرا از پرندگی

شاید دلم برای کسانی تپیده است

سهم سپند چیست مگر از تپندگی؟

هی چاله کنده ام که بیفتند دیگران

غافل که می نهند مرا بین کندگی

وقتی که پیش پای کسی سنگ می نهم

خود در خودم مچاله شوم از گزندگی

حالا منم چو لاشه در مانده در خودم 

در انتظار دور بریزد ز گندگی

اما مرا به سوی خودش می کند صدا

باید دوباره کوک کنم ساز بندگی

مثل درخت سایه خود را نثار کن

شاید شوی دوباره دچار وزندگی

اینک نسیم تازه به جانم وزیده است

سرشار شد درخت من از شور زندگی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:1  توسط سید حکیم بینش  | 

شاید سفری به قدمگاه نیشابور داشته باشید و آنجا احساسات تان به جوش آید و  حرفایی مثل این حرفا بر زبان تان جاری شود.

من می شناسم خوب خوب این جای پا را
این جای پا این جای پای آشنا را
وقتی که آهنگ خراسان کرد پاشید
وادی به وادی عشق را آن کیمیا را 
بر خاست نیشابور با شوق سلامش
ریزد مگر بر پای او فیروزه ها را
از چیست دست و پای خود را می کنی گم؟
وقتی به پای خویش می خواند شما را
آیا صمیمی تر از او اینجا کسی هست
یا مهربان تر تا بگیرد دست ما را؟
گویم به او آقا به ما هم گوشه چشم
جز تو نمی خواند کسی خط های ما را
تو هم اگر از آستان خود برانی
آهوی کوی چشم تو دارد کجا را؟
مولا زمین و آسمان کرده جوابم
درمانده ام باید بگیرم قفلهارا
گویا صدایی مهربان بر من وزیده
من می شناسم این نسیم آشنا را

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:1  توسط سید حکیم بینش  | 

جوالی

از من بالا برو کودم

تکانم بده

مثل همین درخت توت پیش خانه

گمان نکن کبوتری بر شانه هایم تخم گذاشته است

این استخوان کتف من است

که بوسه بر ریسمان جوالی گری زده است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 8:18  توسط سید حکیم بینش  |