مثل شکارچی که تو را بو کشیده ام
خود را پیت روانه به هر سو کشیده ام
بعد از عبور گردنه ها و فراز ها
یک دره پر ز گله آهو کشیده ام
تو در میان گله و من بی قرار تو
در بین نیز جنگل جادو کشیده ام
تقدیر ما چه هست که خود را در این سو و
اما ترا به آن سوی آمو کشیده ام
گر چشمهای شوخ تو یک باغ روشن است
شاید به جای پلک تو ناجو کشیده ام
ناجو کشیده باز کنارش دو جوی خون
در آن روان هزار پر قو کشیده ام
پر کرده صبح دهکده را موج این خبر
گم گشته دختری که من آهو کشیده ام
ردی جز این نبود که پایان قصه را
یک دسته مو گره به گل مو کشیده ام
حالا بیا بسنج غمی کیست بیشتر؟
تو ادعا مکن که ترازو کشیده ام
چهارم دی ماه 88 مشهد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 15:53 توسط سید حکیم بینش
|